۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

ممنون موتور های جستجوگر !

فکر می کنم خدا منو یه جور دیگه آفریده.
یه جوری که : نمی شه همش !
توضیحات اضافه رو می ذارم تو مغزم باقی بمونن بلکه در گذر زمان فراموش شن . 
ولی شک ندارم هیچ کس این جوری که من بودم نبوده . اینو تو تاریخ ثبت کنین لطفا . ممنون موتور های جستجوگر ! ممنون مایکروسافت ! ممنون استیو جابز ! ممنون گینس !

هر وقت میام یه چیز جدید بنویسم ، بالای صفحه آرم بیان رو میبینم : رسانه متخصصان و اهل قلم . من قطعا اهل قلم هستم . اما متخصص ؟
بله من متخصص نشدن هستم . من کافیه اراده کنم کاری انجام بشه تا اون کار انجام نشه . کافیه یه چیزیو بخوام تا اون چیز به کل نابود بشه . بله آدمای عزیز لطفا خیلی دور و ور من نپلکین ، ممکنه یه روز ازتون خوشم بیاد و فرداش توی عدم از خواب بیدار شین :|
نمی دونم دقیقا چطوری میشه که آدمی مثل من بوجود میاد . احتمالا برای روحیه دادن به آدمای دیگه ... همیشه یادتون باشه ، اگه فکر می کنین تو یه کاری از همه بدتر هستین ، خب اشتباه می کنین ! پس من اینجا چی کارم !؟


در آخر اضافه کنم که ، بله دارم غر میزنم . دوس دارم . همینه که هس . وبلاگ خودمه . والا :|
  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۶ شهریور ۹۴

    فرشته ها هم خواب می بینند

    عن وار ترین روز ممکن

    نمی دونم از کجا شروع کنم یا کودوم واقعه ش رو تعریف کنم . فقط امیدوارم هیچ کس چنین روزی رو تجربه نکنه . 
    روزی که خوشحال و خندون از خواب بلند میشی و همه ی روز سعی می کنی لبخند بزنی و خوشحال باشی ولی اینقدر اتفاقای بد پشت سر هم برات می افتن که آخر شب وقتی ازت می پرسن حالت خوبه ؟ حتی نا نداری که جواب بدی آره یا نه . سرتو می ندازی پایین ، مکث می کنی و با بی میلی می گی : آره . سعی می کنی اون گوشه کنارا یه لبخندی هم تحویل طرف بدی که باورش براش آسون تر باشه . چون در واقع آدمای کمی هستن که واقعن می خوان حالت رو بدونن و جوابت هرچی باشه با بی اهمیتی از کنارت رد میشن . بعله ... زندگی اینه ... 

    همه ی بی مهری هایی که تو یه روز پشت سر هم میبینی ، توجه های ناخواسته و آزاردهنده ای که بهت میشه ، فحش هایی که می خوری و ... هیچ کودوم نمی تونن آزاردهنده باشن مگر اینکه خودت خودتو آزار بدی ... با فکر کردن بهش اونم هزاران بار !

    برای همینه که من همیشه از خدا ممنونم که می تونم بخوابم . یکی از بهترین نعمت ها ...
    وقتی می خوابی دیگه نگران هیچی نیستی و روحتو ول میکنی که یه مدت واسه خودش بچره !
    به کارهایی که فردا باید انجام بدی و اشتباهاتی که امروز انجام دادی فکر نمی کنی و فقط در آرامش می خوابی و اینقدر می خوابی که خوابیدن برات یه عادت میشه.
    در حدی که صبح که میشه با اینکه بیداری ولی بازم خواب میبینی. یا داری با خودت مدام خوابت دیشبتو مرور میکنی یا به اتفاقایی فکر میکنی که کاش می افتادن! و آرزو میکنی که بتونی اونا رو هم خواب ببینی چون برای واقعی بودن زیادی خوب و رویایی ن.
    منم آرزو می کنم که دیگه هیچ روز عنی نداشته باشم ...

    برای اطلاع هم باید بگم که بله ، اون فرشته ای که توی عنوان قید شده منم خودشیفته هم خودتونین :دی
  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • دوشنبه ۲۳ شهریور ۹۴

    ماجرای عروس خان

    حدود یک سال پیش بود که یک مرغ عشق از یه نفر هدیه گرفتم . اسمشو گذاشتم «آبی». با یه کم تحقیق محلی فهمیدم که آبی ، نر است.

    مرغ عشق کوچولوم چند ماهی بیشتر نداشت که پاش عفونت کرد و بردمش دامپزشکی. اونجا بهم گفتن که بعد از اینکه حالش خوب شد حتما براش یه جفت بخرم. منم که دل نازک بودم و طاقت کوچیکترین درد و ناراحتی آبی رو نداشتم ، بلافاصله رفتم یه مغازه و گفتم یه مرغ عشق ماده می خوام. اونا هم بهم یه مرغ عشق ماده دادن که رنگش سفید بود . مثل عروس ها ! برای همین اسمشو گذاشتم «عروس»!


    عروس از وقتی اومد تو خونه ما خیلی غریبی می کرد. برای همین هم من براش شعر می خوندم : عروس دومادو ببوس ! یا : نه چک زدیم نه چونه ، عروس آوردیم تو خونه! می خواستم کمتر غریبی کنه ...
    بعد از حدود دو سه ماه ، روابط عروس و آبی بهتر شده بود و عروس کمتر از ما می ترسید . یه روز دیدم که عروس رفته رو کول آبی نشسته و حرکات خاک بر سری انجام میده . همونجا فهمیدم که اینا جفت گیری کردن و خیلی خوشحال شدم . فوری رفتم براشون یه لونه خریدم که عروسم راحت تخم بذاره . اما ...


    بعد یه مدت مشکوک شدم ، آبی زیر شکمش باد کرده بود ، رنگ نوکش عوض شده بود و از توی لونه بیرون نمیومد. فکر کردم که حتما مریض شده و میره تو لونه ولو می شه چون حالش بده. فوری یه وقت دامپزشکی گرفتم .ولی همون روزی که می خواستم ببرمش دامپزشکی با کمال تعجب دیدم که آبی یه تخم کوچولو گذاشته !! این نشون میداد که آبی از اول ماده بوده و اصلا نر نبوده !! یعنی دو تا ماده رو کنار هم گذاشته بودم و اونا هم رفتار های جفتگیری از خودشون نشون دادن خیلی ناراحت شدم ، چون اینطوری تخمی که آبی گذاشته بود پوچ بود و جوجه نمی شد ... :(
    بعد از یک هفته هم دیدم که تعداد تخم ها به ۵ تا رسیده.

    بعد از ۱۸ روز یک شب که نشسته بودم و داشتم نقاشی می کردم ... یه صدای جیک جیک خیلی ضعیف شنیدم. اولش توجه نکردم ولی بعد دوهزاریم افتاد!‌صدا از توی لونه آبی می یومد و صدای آبی هم نبود! باورم نمیشد اما حقیقت داشت ... تخم اول جوجه شده بود !! یعنی .... یعنی اینکه عروس درواقع نر بود! یعنی همه ی این مدت من بجای عروس ، یه دوماد تو آستینم پرورش می دادم! :|

    بعد یهو یاد همه ی اون مواقعی افتادم که به دومادم می گفتم عروس دومادو ببوس :| عروس گلم غریبی نکن :| نه چک زدیم نه چونه ... :| احساس حماقت شدیدی کردم ! اما بعد از این همه مدت چطور می تونستم به عروسم بگم «دوماد» ؟! این شد که عروس همچنان عروس موند و بعد از اینکه تو اتاق من جوجه کشی راه انداختن ، توی خونمون همه این پدر فداکار رو «عروس خان» صدا کردیم . 


    الآن هم از عروس خان عاجزانه تقاضامندم که از رو کول آبی بیاد پایین ، قفس تا خرخره پر شده از مرغ عشق های کوچولو . والا بخدا من دیگه اعصاب ندارم :|


  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۲ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۲۲ شهریور ۹۴

    من یک دختر جدید هستم

    امروز ...

    نمی دونم دقیقا چی شد که به اینجا رسیدم . افسردگی شروع دانشگاه ها بدجوری گریبانمو گفته و نمی دونم چطوری می تونم گریبانشو بگیرم :|

    اینجاست که شاعر میگه : تنبل نرو به سایه ، سایه خودش می آیه !

     

    امروز یه روز متفاوت بود برام .

    بعد از مدت ها رفتن به دانشگاه، علتش نبود که نبود. علت متفاوت بودن امروز ، متفاوت بودن خودم بود نسبت به سه ماه پیش. 

    سه ماه پیش من چجور آدمی بودم ، امروز چه جور آدمی ام ؟ این سوالیه که دارم هنوز تو ذهنم بهش جواب می دم.

    چطور میشه که ظرف یه تابستون یه آدم اینقدر عوض بشه ؟ اینم برام جالبه. 


    این تابستون کار متفاوتی که انجام دادم این بود که خودمو از تو خونه کشوندم بیرون. شاید همین باعث شده که تو اجتماع های جدیدی قرار بگیرم و بنابراین از محیطم اثر بپذیرم . این تحلیل ساده ی خودم از این وضعیته . 


    اما از تو حس می کنم که قضیه پیچیده تر از این حرفاس. من دیگه اون دختری نیستم که مسئولیت پذیر بود ، آروم بود ، به درس خوندن و دانشگاه علاقه داشت ، سرش تو کار خودش بود و ... . من یه دختر جدیدم


    من امروز از دیدن یه استاد عزیز قدیمی طوری خوشحال شدم که در تمام طول مسیر نیشم تا یناگوش باز بود. این تجربه ، جدید بود. من امروز سر کلاس کاری کردم که استادم بهم بگه خوبه که جاتو عوض کنم ؟ اونم منی که سر همه ی کلاسا همه ی حواسم جمع درس و استاد بود . من امروز اهمیت ندادم که دوستام مجبور می شدن منو تنها بذارن ، در حالیکه این موضوع برام مهم بود و دوست نداشتم تنها بمونم . اما همه ی این ها فقط بهونه ای هستن که بگم من از درون تغییر کردم . 


    نمی دونم این تغییراتم خوب هستن یا بد . مثبت هستن یا منفی . اما می دونم آدمی که ساکن باشه ، در واقع زندگی نکرده . و الآن توی جامعه پره از آدمایی که زنده ان ولی تجربه ی زندگی کردن ندارن . طبق قوانین گذشتگان پیش میرن اما از خودشون دلیلش رو نمی پرسن .

    و من امروز خوشحالم که جزو اون دسته از آدما نبودم . من یک دختر جدید بودم .


    به عنوان یک دختر جدید ، فقط می تونم آرزوی نابودی کامل برای دانشگاهم داشته باشم . :دی 

    به امید آن روز.

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۲ ]
    • لیمو ‌‌
    • شنبه ۲۱ شهریور ۹۴

    پسر عمه ، برو کنار بذار باد بیاد

    تاریخ دقیق این واقعه رو نمی دونم . حدودای فروردین ۹۱ بود . سالی که می خواستم کنکور بدم . 


    اون سال از هر وقت مرده ای استفاده می کردم که پای نت وقت بگذرونم .
    یه روز که داشتم با دوستام تو یاهو مسنجر چت می کردم ، پسر عمه ام که حدودا ۷ سال ازم بزرگتره بهم پیام داد . بعد از یه سری احوال پرسی معمولی ازم خواست که بهش وبکم بدم. جواب منم روشن و واضح بود : نه . چون تو نامحرمی . والسلام . 

    بهم گفت: پس املی؟ بعدم گفت که حالش از من بهم می خوره ! 
    من با دهن باز داشتم صفحه مانیتور رو نگاه می کردم. یعنی کسی می تونه تا این حد وقیح باشه که روابط خانوادگیو فراموش کنه ، براش مهم نباشه و نادیده بگیره ؟! خیال کرده بود من کی ام ؟ دوست دخترش ؟! نمی دونم ...

    بهش گفتم : واقعا برات متاسفم که اینقدر فکرت بسته س که نمی تونی به عقاید بقیه احترام بذاری. بعدم گفتم که دیگه با من حرف نزنه و بعدم از همه شبکه های اجتماعی حذفش کردم. 

    «تو نمی تونی چیزیو تغییر بدی». این جمله ی آخری بود که بهش گفتم . چون هیچ کس نمی تونه عقاید دیگران رو عوض کنه. لااقل نه با بی احترامی و توهین ! هیچ کس هم نمی تونه اطرافیان خودش رو خودش انتخاب کنه . از پدر و مادر گرفته تا بستگان دورتر . پس آدما برای اینکه کنار هم بمونن باید بتونن با هم کنار بیان . 

    خیلی ساده س . اما پسرعمه ی من از درک همچین مطلب ساده ای عاجزه . واقعا چرا ؟

    هنوز هم که هنوزه نفهمیدم چرا پسرعمه ام با وجود اینکه اون سال ۲۰۰ تومن به من بدهکار بود، رفت و یه آیفون ۴ اس خرید . 
    چقدر بعضیا مغزای کوچیکی دارن. دلم براشون نمی سوزه . آدمایی که عقل ناقصشون به چشمشونه ولی خوب بلدن ادای آدم های متمدن و باکلاس و نجیب رو در بیارن...


    همشون به درک

    برید کنار بذارین باد بیاد بابا :|

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴

    چرا ؟!؟!

    امروز داشتم به چیزی فکر می کردم که مدت ها از ذهنم پاک شده بود . چون من اون رو جزو شرم آور ترین خاطراتم به شمار میارم. یاد آوری این خاطره باعث شد که مقادیر زیادی سرخ و سفید شم و سپس برای پنهان کردن این خجالت و تعجبم مقادیر زیادی دیوانه وار بخندم!!

    این خاطره جزو خاطرات شخصی محسوب میشه و ممکنه اصلا جنبه ی جذابیت اون براتون مشخص نشه . ولی من امتحانش می کنم !

    سر کلاس احکام ، توی دبستان که بودم ، من خب ... می دونین ؟ جمله بندی هام عالیه! من توی اون کلاس فوق العاده بودم. چون همیشه شاگرد اول بودم و قاعدتا عاشق تمام کلاس هام بودم. بنابراین فکر جلب توجه معلم ها هرگز از ذهنم خارج نمی شد. خب بذارین اینجوری براتون بگم : فکر خودشیرینی برای معلم ها ! 

    من نمی دونم ... واقعا نمی دونم که چرا یه دفعه دستم رو بلند کردم و گفتم : خانم من یک شعر در مورد امام زمان بلدم! اصلا کسی ازم نخواسته بود شعر حفظ کنم :| الآن که بهش فکر می کنم می بینم که این کار از حیطه ی خلاقیت هام به دوره! من هیچ شعری حفظ نکرده بودم و به محض اینکه خوشحالی معلم رو حس کردم و اینکه داشت در سکوت کلاس ازم می خواست که بیام روی سکو و شعرمو بخونم احساس دل پیچه ی شدیدی کردم. با ترس و لرز جلوی جمعیت ۳۰ نفری کلاس ایستادم. معلم ترس من رو، روی حساب ترس از صحبت در جمعیت گذاشت و من شروع کردم به خواندن یک شعر بداهه که جز در مغز من وجود خارجی نداشت . اونطور که بیاد دارم شعرش بدکی نبود! راستش در اون لحظه خودم خیلی ازش بدم نیومد و فکر کردم که شانس جان سالم بدر بردن از این مخمصه بالا رفته . 
    همین که تصمیم گرفتم بداهه گویی ( چرند گویی‌ ) رو تمومش کنم ، بچه ها دست زدن برام و من خیلی شاد و متعجب آماده شدم که برم و سر جام بشینم ... ولی چشمتون روز بد نبینه .... وای .... معلم بهم گفت : خیلی قشنگ بود دخترم ، میشه . یه بار . دیگه . بخونی ؟!؟!؟

    من به هیچ وجه حاضر نبودم اون حس خوب نجات پیدا کردن رو که بهم دست داده بود از بین ببرم . همچنین ، اصلا یک کلمه از دری وری هایی که گفته بودمو یادم نبود ! برای همین با کمال پررویی و خرسندی از اینکه مهلکه تموم شده و بهشت موعود در راهه ، با کمی شیطنت گفتم : ... نه !معلم که بدون شک فهمیده بود من شعر رو بداهه گفتم ولی لبخند زد و گفت ایرادی نداره و میتونم بشینم.


     نمی دونم اصل قضیه براتون مشخص شد یا نه ! در حقیقت اگه الآن من واقعا شعر یا متنی رو آماده کرده باشم، سَرَم بره ، دستم بالا نمی ره !
    اون مقادیر تعجب که همون اول راجع بهش حرف زدم رو بیاد دارین ؟ مهم ترین قسمت قضیه اینه که من نمی تونم حال اون موقع خودمو درک کنم ! حس می کنم یک نفر کاملا با روحیات متضاد با من توی اون لحظه کنترل بدنم رو به عهده گرفته بود. برای همینه که متعجب بودم و هستم . 

    هنوزم بعد از بازخوانی این خاطره از خودم می پرسم : چرا !؟!؟!

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴

    حفره ی توی قلبم

    یادی می کنم از ۱۸ سالگیم . موقعی که فکرشم نمی کردم یه نفر بتونه کاری رو با روح و قلب من بکنه که تا مدت ها یه حفره ی بزرگ توی قلبم ایجاد کنه . این حفره ی مذکور هنوز هم هست . در واقع اگه نباشه من احساس کمبود می کنم . این حفره با همه ی سوزش و دردی که داشت ، شخصی که من الآن هستم رو ساخت. و راستش رو بخواین من از شخصی که الآن هستم تا حدود زیادی خوشم میاد !
    البته این باعث نمی شه که بخوام از شخص حفار برای نابود کردن حداقل یک سال از زندگیم تقدیر و تشکر کنم . 


    «داغونم ... داغون ... امروز فهمیدم همه چیز یه دروغ بود . فقط خدا می دونه وقتی اینو فهمیدم چه حالی شدم . تصمیمو گرفتم که برم . برای زهرا یه نامه نوشتم . نوشتم که دیگه نمی تونم تحمل کنم . نوشتم می دونم که تمام این مدت بهم دروغ می گفتی . نوشتم که دیگه نمی خوامت. احساس می کنم از اول همه چیز یه دروغ بوده . حس می کنم بهم توهین شده ...


    زهرا نذاشت برم . گفت تورو خدا تنهام نذار . با اینکه نمی خواستم بهش یه فرصت دیگه دادم . ولی فرداش اومد و گفت که نمی خواد باهام باشه . و من یک بار دیگه خرد شدم . اما دوباره اومد پیشمو گفت باهام می مونه. منم فقط بخاطر حماقتم باهاش موندم . می دونم یه روز دیگه سخت منو زمین می زنه . دلم واسه خودم کبابه . احساس می کنم دارم می سوزم . کاش اینقدر احساساتم قوی نبود و می تونستم راحت دل بکنم ...


    زندگی خیلی خیلی بی رحمه ... حتی بیشتر از من ... کاشکی می دونست داره داغونم می کنه ...


    زهرا دوباره داغونم کردی ... پنجشنبه صبح تصمیم گرفتم که مهربون تر باشم ولی فایده نداشت. حتی باهام خداحافظی هم نکرد. می خواد ذره ذره منو بکشه. دیگه نمی دونم چطوری بگم که خسته ام .خدا خودش می دونه چطوری جواب بازی کردن با احساسات منو بده . نه میذاری برم و راحت شم ، نه میمونی و خیالمو راحت می کنی. یاد سفر قم که میفتم و اون شب کذایی ... نمی فهمم چطوری به اینجا رسیدیم. بی فایده ترین کار دنیا تلاش برای صحبت کردن با توعه.


    نمی ذاره برم . خدایا می بینی چقدر دارم عذاب می کشم . به عزیزترین چیزها قسمت میدم حال منو درست کن . عقلم کار نمی کنه . شدم مثل مرده ی متحرک . سوالم از خودم اینه : اون من مهربون خندون بی خیال همه چی کجا رفت ؟!؟! من اینطوری نبودم که هر چیز کوچیکی اذیتم کنه ولی حالا ...


    امروز بهم گفت : ما خسته شدیم ... این جمله خیلی برام زور داشت . «ما»... ! قضیه مربوط به نفر سومی می شه که هنوز نتونستم ببخشمش. برای همین نمی تونم حتی اسمشو بیارم. بعید می دونم موفق شم که ببخشمش ... به همین سادگیا نیست.


    امسال سال پیش دانشگاهیه . زهرا رو برای همیشه فراموش کردم . با اینکه دیدنش توی مدرسه آزارم میده . ولی تحملش آسون تر شده و دیگه ناراحتش نیستم . دوست ندارم دیگه راجع بهش حرف بزنم . دیگه هرگز توی خاطرات من برای زهرا جایی وجود نداره. حتی با اینکه هر روز سعی می کنم ببخشمش اما فراموش کردن این موضوع محاله و احمقانه . نباید بذارم این یادم بره . باید یادم بمونه . باید هر روز یادم باشه تا بدونم که چرا نباید به هیچ کس اعتماد کرد. »



    این سال زندگی م اینقدر برام دردناک بود که نمی تونم جزئیات رو تعریف کنم . نیازی هم نیست . چطور ممکنه یادم بره که چه کسی این حفره رو توی قلبم ایجاد کرده ؟ بهش که فکر می کنم لبه های حفره شروع به سوزش می کنن . همیشه . بعد از گذشت ۵ سال هنوز هم جای زخم تر و تازه س . حیف که نمی تونم این ورق رو از دفتر خاطراتم بکَنَم . اما قوی تر شدم . با اینکه می دونم هنوز هم آسیب پذیرم اما ایمان دارم که می تونم جای زخم های احتمالی آینده رو مرهم بذارم. فکر کنم همین خودش خوب باشه .



  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴

    سی سال بعد

    اگه جنگ جهانی سوم باعث نشه که تمام خطوط اینترنت قطع بشن ، یا اگه قبل از جنگ جهانی سوم یادم باشه که از این وبلاگ یک نسخه آفلاین تهیه کنم و یا قبل از اینکه برق برای همیشه بره اونو پرینت بگیرم ؛ سی سال بعد دوست دارم مخاطب این وبلاگ باشم . 

     
    اینجا یه زندگی هست . توی یه زندگی همیشه روزای خوب هستن و روزای بد . درام ، اکشن ، معمایی ... اینها ژانر هایی هستن که حتما اتفاق می افتن .
     
    منِ سی سال بعد ! اگه زنده ای امیدوارم از زندگی خودت لذت برده باشی ! شاید . شایدم نه !! 
     
     
  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۱۹ شهریور ۹۴
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم