۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

آرزو بر جوانان عیب نیست !

 

 

بعضی ها کلا از پایه بیشعورن !

نمونه ش "نهال" ! اسم نیست و فامیلیه ...! استاد دانشگاهم هست خیر سرش !

اومده در سالن مطالعه ی دخترا رو کنده برده !!! میگیم چرا ؟؟؟ میگه چون اونجا روسری هاشونو در میارن نباید در بیارن!

ناموسا به روسری دخترا چیکار داری آخه خاله زنک. تو این گرما پختیم خب :| 

 

این از ایشون ... !

 

کلا "یک ماه" مونده تا از شر و خیر "فیزیک" راحت شم! بعد از این شاید برم و مربی "فوتسال" شم و به دخترای مردم درس اخلاق و فوتسال بدم! درسته هیــــــــــچ ربطی به فیزیک نداره ! اما نمیتونم زندگی سرتاسر فیزیکو تحمل کنم!

اما قدم بعدیم حتما "خیاطی"ه . درسته به اون دو تا اصلا ربطی نداره ولی دختری که خیاطی بلد نیست چطور دامناشو خودش بدوزه؟! 

به بعدشم فکر کردم . می خوام برای کنکور ارشد بخونم و رشته مدیریت قبول شم. با این که به سه تای دیگه اصلا و ابدا ربطی نداره اما یه زن باید مدیر زندگی خودش باشه!

خب حالا که به این مرحله رسیدم می خوام برم و زبان آلمانی مو کامل کنم. خدایی اینم باید به بقیه ربط داشته باشه؟!

کار بعدی که می خوام بکنم اینه که توی مدرسه روش نوین آموزش فیزیک رو ابداع کنم و یک جماعتیو به سمت این رشته حساس و سرنوشت ساز سوق بدم. ربطی به بالاییا نداشت ؟ خب خودتون که اهمیتشو درک می کنید ؟! !!

یحتمل در همین حین طراحی لباس می خونم و با دانش خیاطی و طراحی لباسم یک برند تاسیس میکنم. چون واقعا وضعیت پوشاک خانوما تو کشور اسف باره !! اینم به دلیل اهمیت زیاد نیازی نداره که به بقیه ربطی داشته باشه!

البته فعالیت های جانبی مثل ورزش و نقاشی و خطاطی رو وارد این چشم انداز نکردم... ولی هستن و حضور پر رنگ دارن!

 

+یکی هم نیست بهم بگه تو فعلا تمرینای حالت جامدو حل کن که نیفتی ...بعد چشم انداز بنویس :|

++دِ بگین بهم دیگه !! دِهَه !!!!indecision

+++ آرزو بر جوانان عیب نیست!!

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۵

    شما اینجا هستید!

     

     

    امروز سعی کردم مضحک بودنم رو به حد اعلای خودش برسونم!

    برای بار دوم با دخترخاله رفتیم نمایشگاه کتاب. هوا گرم نبود و وقتی هوا گرم نباشه من میتونم آزادانه و بدون هیچ گونه کلافگی و با فراغ بال در محیط پیرامونم جولون بدم. بنابراین شما تصور کنین که چقدر سرحال بودم و پر انرژی! حتی با وجود بار سنگینی که دستم بود («فرهنگ فیزیک» که تازگیا تو دانشکده فیزیک دانشگاه تهران ازش رونمایی شد). یک لحظه بارم رو زمین گذاشتم چون رسما داشت انگشتام کنده میشد! سرمو رو به سقف نمایشگاه کردم و یه نفس عمیق کشیدم. همین که سرم رو آوردم پایین دیدم که دخترخاله داره با دو تا غریبه صحبت میکنه. منم به سرعت پریدم وسط که از هیچی عقب نمونم! دیدم که از دخترخاله آدرس میخوان. منم دیدم که خب بلاخره دو بار نمایشگاه اومدم و دیگه تهشو در آوردم. زشته آدرس بلد نباشم! در ضمن ... من موظفم حتما به ملت آدرس بدم. متوجهین که؟! پرسیدم: کجا می خواین برین؟

    - سالن ۱!

    -یکِ  چی؟ یکِ  اِی ؟ یکِ  بی یا یکِ  سی؟

    (با تعجب نگاهم میکنن) 

    -اینهمه یک داریم؟ نمی دونیم!

    -بله خب... مثلا ما الان دوی بی هستیم! اون سیلو ها رو اونجا میبینین؟

    بر می گردم و به سیلو ها اشاره می کنم. اونها هم بر میگردن.

    -بله می بینیم!

    -خب ما الان اینجا هستیم! حالا من نمی دونم شما کجا می خواین برین!!!!!!!!!

    در همین مرحله دخترخاله با اعلام برائت از من فاصله گرفته و به سمت کار و بار خودش روانه میشه :))

    منم در اولین فرصت بهش می پیوندم و با هم منفجر می شیم از خنده!

    -آخه تو مجبوری حرف بزنی؟! اونو میبینی ، ما اینجاییم؟!:)))) این چی بود گفتی آخه!!

    جوابی ندارم بدم و فقط می خندم!

    - مث این نقشه ها که می نویسه «شما اینجا هستید»! 

    دیگه من منفجر میشم از خنده!

    خلاصه خواستم بگم که این وبلاگ رو میبینین؟! این دگمه خوشم اومد؟! این نظرات ؟! شما الان اینجا هستید!! 

  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    من گریه نخواهم کرد

    گریه نخواهم کرد این بار.

    اشک هایم دریافته اند که سرازیر شدن بیهوده است.

    زندگی جنگ نابرابری ست که باید همه چیزت را در آن ببازی.

    لبخندت را، کمر صاف و نشکسته ات را، موهای سیاه و پر کلاغی ات را ...

    و اشک ریختن فقط سوی چشمانت را نیز از تو می گیرد.

    آری، زندگی جنگی ست نابرابر؛ مثل یک باتلاق.

    هر چه کمتر دست و پا بزنی، کمتر آسیب میبینی.

    پس چشم های ابریِ آسمان!

    نبار و بگذار این بیابان ترک بخورد و تحلیل برود و در بی تابی خود آرام آرام بمیرد...

    درست مثل رویای نیمه شب من

    مثل سرنوشت یک زن.

     

    +وقتی همه لبخند میزنند و تو قهقهه! در حالیکه امیدواری قهقهه هایت صدای شکستن قلبت را در خود محو کند...

    ++وقتی که تو شرایطی قرار میگیری که به این باور می رسی که فقط و فقط خدا میتونه کمکت کنه و لاغیر!

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۳ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    نوستالژی های یه وبلاگ نویس کوچک !

    نصفه شبی زده بود به سرم !

    داشتم دنبال وبلاگی می گشتم که در عنفوان نوجوانی می نوشتم و مخ مردمو با اراجیفم می خوردم! 

    بماند که هر چی فکر می کردم اصلا و ابدا یادم نمیومد که آدرس وبلاگ چی بود یا لااقل عنوانش چی بود! یه خاطره خیلی دور .... حدود هفت یا هشت سال پیش، فقط همون تو ذهنم بود!

    بلاخره با سرچ های متعدد از توی آرشیو اینترنت، شونزده تا از مطالب وبلاگ رو تونستم پیدا کنم ... و الحق که روحم شاد شد حسابی! اینقدر به خودم خندیدم که حد نداره! فقط منتظر عقوبت قهقهه هام نشستم تا یحتمل یه دمپایی چیزی سمتم پرت شه یا یهو یکی یه نعره ای بزنه!

    این از این!

    بعد از این یادم اومد من حدود شونصد تا وب دیگه هم داشتم که تو هر کودومش یه چیزی می نوشتم! با همه ی دوستام گروه های دو یا چند تایی تشکیل می دادم و وبلاگ می زدیم با چند تا نویسنده و پرت و پلا تحویل ملت می دادیم! جالب فقط کامنت های مردمه که با اصرار می گفتن «وب خوبی داری!». (حالا این قضیه مال هفت سال پیشه ! ولی این جمله ی کذایی هنوز از دهن مردم نیفتاده!) بابا من خودم میدونم چه مزخرفاتی دارم می نویسم ! تو چی میگی آخه این وسط؟! laugh

     

    از معجزات این سلف-وبلاگ-گردی امشب میشه به این نکته اشاره کرد که من متوجه شدم چقدر زندگی هفت سال پیش با الان متفاوته! اون موقع همه ی عشق من این بود که بیام نت و وبمو آپ کنم! از کتاب هایی که خوندم بنویسم و از کشفیات ذهن کنجکاوم پرده برداری کنم! فکر می کردم خفن ترین کار دنیا رو دارم میکنم برای همین وقتی از مدرسه میرسیدم خونه، لباس هامو عوض می کردم یا نه... ناهار می خوردم یا نه ... شیرجه میزدم پشت سیستم و با اون اینترنت زغالی دایال آپ صبر می کردم صفحه بلاگفا با هزار جون کندنی بالا بیاد و من باز هم دست به کیبورد ببرم و حماسه خلق کنم !!!!‌  اما الان چی؟ الان اکثر وقتم رو تو نت برای پیدا کردن لینک این فیلم و اون سریال تلف می کنم یا دیگه خیلی بترکونم میرم کتابای درسیمو دان می کنم. indecision  چقدر ذهنم بسته تر شده و چقدر فکر نمی کنم ... و چقدر کشف نمی کنم و چقدر هیجان ندارم برای هیچ چیز!

    تنها چیزی که از اون موقع بهتر شده سرعت اینترنته ! البته شکر خدا... ولی اون صدای بیییییییغ ببووووووووق بببببببببع معععععع ماااااااااااا  قااااااااار قوقولیقوقوقوووووووو ی وصل شدن به نت چققققدر نوستالژیه! در حد بوندس لیگا! ( البته قبض تلفن هایی که میومد و قایم شدن های من تو اتاق از ترس بابام هم نوستاژیه که فکر نکنم کسی جز خودم درکش کنه!! )

     

    +آخ که چقدر خوشم میاد ازین مثبتا (+) که بلاگرهای حرفه ای آخر هر متنیشون میذارن!!!! cheeky(تازه فکر کن رنگ متنشم عوض کنی دیگه اوج خفنیت!! )

    +توجه شما رو به این شعر جلب می کنم:

     

    نه کسی
    منتظر است،
    نه کسی چشم به راه…

    نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه!

    بین عاشق شدن و مرگ
    مگر فرقی هست؟

    وقتی از عشق نصیبی نبری
    غیر از آه...!
     
     #فریدون_مشیری

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۵

    سیب

    دیروز وقتی بابام بهم گفت: "روز خوبیه نه؟" و من هم جواب دادم: "آره؛ شروعش که خیلی خوب بود!" حتی تصورشم نمی کردم که آخر روز، شروع مصیبت هام باشه! چقدر این سیب من می خواد چرخ بخوره تا بلاخره تو دستای تو قرار بگیره؟! 

     

    It seriously hurts everytime I watch a comic movie; or everytime it's 00:00 o'clock.

    I don't even know if it will be better or just gets worse.

     

    +آهنگ مود

    دانلود 

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۵

    نمی خوام انتخاب کنم !

    کلا همیشه یکی از چالش های زندگیم انتخاب کردن بوده ... انتخاب کردن یکی از کاراییه که بخاطرش مجبور میشم بمیرم و زنده شم. 

    برای همینه که هرگز نمی تونم بین دو تا لباس، یکی رو انتخاب کنم. حالا هرچی تعداد لباسا بالاتر بره کار سختتر میشه.

    ولی سختترین انتخاب ها انتخاب هایی هستن که فقط یک انتخاب داری. یک انتخاب غیر قابل تعویض! اینجاست که من سکته میکنم، میمیرم و زنده میشم ... ولی نهایتا دلمو به دریا می زنم و یه لباس رو از بین اون همه لباس رنگ و وارنگ انتخاب میکنم! تبعات این انتخابم هم کاملا به خودم مربوط میشه و کسی مسئولیتشو نمی پذیره.

    حالا چی میشه اگه من نخوام انتخاب کنم؟؟ چون یه ترسوئم؟ آره چون یه ترسوی بدرد نخورم. ولی بعضی انتخابا خیلی سخت ترن. سخت تر از انتخاب بین چند تا لباس. انتخاب یه روش زندگی ن و ازشون برگشتی نیست. اینجا من اگه نخوام انتخاب کنم فقط به خودم ضرر زدم پس مجبورم انتخاب کنم. اما هر انتخابی که بکنم منو سرخورده و افسرده میکنه. فکر کردن بهش حتی منو تا مرز مرگ درونی می بره. چی می شد اگه اون یکی رو انتخاب می کردم؟! این فکر مغزمو می خوره. مثل یه کرم . و نهایتا روزی که آخر یکی از دستم خسته بشه و بزنه تو سرم و سرم از وسط شکاف برداره و باز شه، همه می فهمن که عجب تهی مغزی بودم! اون روز دیگه فایده نداره. امروز باید انتخاب درست و بکنم!‌

     

     

    ولی چطوری؟!؟! این سوال رو اگه بتونم جواب بدم خیلی مردم!

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵

    می دونی که جوابمو بدی زودتر از شرم خلاص میشی !

    می خواستم بند های پاره شده رو گره بزنم. اما نمی دانستم چطور. من بند ها را پاره نکرده بودم! از طرفی بعد از 10 سال دوری، از طرف آن ها هم هیچ کششی حس نکرده بودم.

    البته اینها هیچ کدام برای من دلیل محکم و کافی برای قطع رابطه با آنها نبود. اما برای آنها همین کافی بود که ما را دیگر ناشناخته فرض می کردند. غریبه تر از غریبه!

    رفتم پیش احسان. نمی دانم ته دلش چه می گذشت اما سر دلش که اصلا با من نبود. از دو فرسخی میزان تنفرش نسبت به من مشخص بود. خیلی اتفاقی فهمیده بودم که کجا کار می کند. دنیا آنقدر کوچک است که گاهی آدم زیادی تعجب می کند. اما تعجب نباید کرد اگر بعد از سالهای سال بفهمی که کسی که مدتها قبل خیلی خوب میشناختیش حالا یک طور عجیب و غریبی سر از دانشکده ای که در آن درس می خوانی در می آورد. عجیب نیست. تعجب نباید کرد. دنیا زیادی کوچک است!

    ته دل من معلوم بود. رنجیده بودم ولی هنوز دوستش داشتم. دوستشان داشتم! نمی خواستم فکر کنم که ما برای همیشه غریبه شده ایم. این فکر توی مغزم جا می شد اما توی دلم نه. دلم زیادی برای چیزهای مختلف گرفته بود. آنقدر که جای این چیزهای تلخ را نداشت. یعنی راستش را بخواهید زندگی توی دلم حفره های زیادی ایجاد کرده بود با سایز های متفاوت و در مجموع که نگاه می کردی در واقع دلی برایم نمانده بود که طاقت این یکی را داشته باشد. باید درستش می کردم. باید مرا به خاطرشان می آوردم. من و مادرم را. ما هنوز بند دلمان را پاره نکرده بودیم. اما تا دلتان بخواهد رنجیده بودیم.

    سلام! من گفتم.

    احسان هنوز وارد کافی شاپ نشده بود که مثل جن جلویش ظاهر شدم! ترسید و نفسش را حبس کرد. یک نگاهی ناامیدانه ای کرد و نفسش را بیرون داد. گفت: بازم تو؟!

    محلش نگذاشتم. در عوض گفتم: دوسش داشتی؟ و لبخند زدم. گفت: چیو؟! همانجا جلوی در کافی شاپ ایستاده بود و دستش را روی کیف دوشی اش که کجی انداخته گذاشته بود.

    نگاه طولانی ای کردم و گفتم: می دونی که جوابمو بدی زودتر از شرم خلاص می شی. چشم غره ای رفت و گفت: بازش کردم اما انداختمش دور. پس نه! دوسش نداشتم!

    دلم شکست. لبخند روی لبم خشک شد. یعنی در این حد از من متنفر بود؟! چرا ؟! چند لحظه سکوت کردم و گفتم: من باید برم. خدافظ. و از او دور شدم. همانطور که دور می شدم شنیدم که زیر لب گفت: بهتر. دیگه برنگردی... دلم دو برابر شکست. البته منظورم از دل همان باقی مانده ی دلم است. می دانید که؟ فکر کردم شاید اگر اول صبحی بروم جلوی کافه و وقتی که کسی نیست با او صحبت کنم رفتار بهتری با من می کند. اما اشتباه می کردم. پرنده ی قشنگم را انداخته بود دور... دلم می خواست بلند بلند گریه کنم. خزیدم داخل ماشینم و سرم را گذاشتم روی فرمان و چند قطره اشک ریختم. اما نمی توانستم به این زودی ناامید شوم. پرنده ام را دور انداخت، قبول. شاید گلم را دور نیندازد. با این فکر ماشین را روشن کردم و دلم را زدم به ترافیک اتوبان حکیم!

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۹۵

    پرنده ی من، در ادامه ی داستان های من و پسرخاله

    در ادامه پست قبل باید بگم که فقط تلقین کردن باعث نمیشه امتحانتونو خوب بدین! خب ... امتحان تموم شد رفت و زندگی جریان داره!

     

    .

    .

    .

     

    سفارشم را یک نفر دیگر برایم آورد. خیلی هم چپ چپ نگاهم میکرد. معلوم بود که احسان یک چیزهایی برایشان گفته است. روی لیبل روی لباسش نوشته شده بود "سروش".

    لبخندی زدم و تشکر کردم. اما ته دلم ناراحت شدم. یواشکی و زیر چشمی به سمت پیشخوان یک نگاهی انداختم. از بین همه ی چیزهایی که روی پیشخوان بود کله ی احسان معلوم بود. نشسته بود و به یک جا زل زده بود. احتمالا دست هایش. بلند شدم و رفتم سمت پیشخوان. سرش را برگرداند و دید که من دارم می آیم. از جایش بلند شد. همین که من به پیشخوان رسیدم او هم پشتش را کرد و به آشپزخانه رفت. بلند صدایش کردم: احسان وایسا! تقریبا همه افراد توی کافی شاپ نگاهمان می کردند. اما احسان رویش را بر نگرداند و یک جوری رفتار کرد که انگار من با این چادر روی سرم مزاحمش شده بودم! خنده ام گرفته بود! از این که با این غرور و شخصیتم که پسرها جرئت نمی کردند سمتم بیایند، ایستاده بودم و منت پسری را می کشیدم که از من بیزار بود! آهی کشیدم. سروش یک جوری همزمان گیج و نفرت زده به من نگاه میکرد. دلم می خواست یک دادی سرش بزنم و بگویم که آخه تو چی میگی؟! تو که اصلا نمی دونی قضیه چی هست! دستم را کردم توی کیفم و یک بسته کوچک کادوپیچی شده را روی پیشخوان گذاشتم. با سر به سروش اشاره کردم که بیاید جلو. کادو را دید و جلو آمد. توی خطوط چهره اش علاوه بر گیجی و نفرت، تعجب زیاد هم قاطی شد. گفتم: اینو لطفا بدین به احسان. او گفت: احسان نمی خواد ببیندت! گفتم: خودمو توش کادو پیچی نکردم که. فقط اینو بده بهش. دلش نخواست میندازه دور. سری تکان داد و کادو را برداشت. امیدوار بودم که احسان بازش کند. ته دلم هنوز به او امید داشتم. تصمیم گرفته بودم بعد از این همه سال دوری خودم را به او بشناسانم. توی جعبه کادو چیزی بود که من را بهتر به او معرفی می کرد در عین حال زیبا هم بود. یک مجسمه سرامیکی "پرنده" برایش خریده بودم. حالا پرنده من دست او بود، می توانست از آن مراقبت کند یا اینکه آن را کنار بقیه زباله های کافی شاپ دور بیندازد. این ریسکی بود که می خواستم بکنم.

     

     

    اینکه الآن چه گیری دادم به این داستان رو نمی دونم . ولی فعلا اینا اومده تو ذهنم و سعی کردم که چیزایی که تو ذهنمه رو سر و سامون بدم تا ببینم بعد چی میشه! البته باید بگم این داستان یه جورایی حقیقت داره! اینکه چرا یه جورایی...بماند!

     

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۹۵

    فکرشو نمی کردی منو اینجا ببینی پسر خاله، نه؟

    با شیطنت گفتم: فکرشم نمی کردی منو اینجا ببینی پسرخاله . نه؟

    زبانش بند آمده بود. مدتی مرا بهت زده نگاه کرد.

    آرام گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟

    دوستانش که متوجه تنش بین ما شده بودند جلو آمدند. یکیشان دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:چیزی شده احسان؟

    من در جواب احسان گفتم: می خوام سفارش بدم! چشمکی زدم و رفتم روی اولین میز دو نفره کافی شاپ نشستم.

    بعد از مدتی با تردید، منو بدست به من نزدیک شد. با صدای گرفته و لرزان منو را داد به دستم و گفت: پاشو ازین جا برو!

    خندیدم و گفتم: هنوز سفارش ندادم. 

    با نفرت گفت: فکر نمی کردم چادریا هم بله...!

    چادریا هم چی؟ پسرخاله ام بود درست. اما مرا نمی شناخت. دست گذاشته بود روی نقطه ضعف من. چادریا هم بله؟! خون جلوی چشمانم را گرفت.

    گفتم: چیه؟ چادریا نمیان به پسرخاله شون سر بزنن؟! 

    عصبی شده بود. جواب داد: لعنت به تو! من و تو از دو تا غریبه هم غریبه تریم! اینقدر اصرار نکن که منو میشناسی!

    اخمی تصنعی کردم، با لبهایی آویزان گفتم: ولی من میشناسمت، خونتون هم اومدم. همه ی سوراخ سمبه های اتاقت رو هم بلدم! تازه یه چیز دیگه هم هست.... بذار فکر کنم....!

    ادای فکر کردن در آوردم و بعد انگار که کشف قرن را کرده باشم با هیجان کاذب گفتم: آهان! چیزه! تو پسر خالمی! بعد هم اخم کردم و گفتم: دو تا فرانسه.

    با تعجب گفت: تو که یه نفری! گفتم: می دونم. تو هم یه نفر دیگه ای. با هم میشیم دو نفر. و بعد خودم را مشغول به موبایلم کردم. کارد می زدی خونش در نمی آمد! با حرص نفسش را بیرون داد و رفت که سفارشم را بیاورد. فقط امیدوارم بودم که تویش مرگ موشی چیزی نریزد! وگرنه همه نقشه هایم خراب میشد و سر از بیمارستان در می آوردم!frown

     

    .

    .

    .

    یه قسمتیه از ایده جدیدم برای داستانی واقعی ...! البته خیلی کار داره هنوز و باید روی چیزای دیگه اول فکر کنم. چیزای دیگه تو نوبتن.

    فردا هم یه امتحان عجیب مزخرفی دارم که هیچی هم نخوندم. ایشالا که نمیفتم. اعصاب افتادنش رو ندارم. چون یه بار دیگه هم افتاده بودمشlaugh

    بهرحال دارم یه شیوه جدید رو امتحان میکنم. اونم اینکه شب امتحان بجای درس خوندن به خودم تلقین کنم که پاس میشم! ببینم نتیجه ش چی میشه ...! فردا شب حتما نتیجه رو اعلام میکنم!indecision

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵

    خودم عزیزم، عصبانی باش!

    این قصه ش چیه؟؟

    این ناامیدی رو میگم ... از کجا در اومد دقیقا؟! داشت همه چیز خوب پیش می رفت که!!

    داشتم برای خودم یه نقاش ماهر می شدم... یه نویسنده خفن، خواننده نسل جوان ! داشتم برای خودم طراح لباس می شدم! حتی داشتم عاشق می شدم و ازدواج می کردم و بچه دار می شدم! 

    چرا یهو همه چیز طومارش به هم پیچید؟! چرا یهو همه قلموهام شکست؟ چرا یهو تار صوتی م پاره شد؟ چرا چرخ خیاطی ام سوخت؟! چرا ذوق ادبی ام نابود شد رفت پی کارش؟! اون مرد رویاهام کجا رفت؟! بچه های قد و نیم قدم چرا گم شدن؟! چرا؟! چی شد که الان حال من اینه؟! 

    جواب بده خودم جان .... جواب بده دیگه؟! نمی خوای بگی که بخاطر یه امتحان کوچول موچولوی تحلیلی که صد البته خر است اینقدر حالت گرفته که زندگی و می خوای بذاری کنار ؟!؟!

    یه امتحان ساده س... زندگی تموم نمی شه که! ینی باور کنم که بخاطر اونه؟ خب باورم نمی شه ! شاید خودت زدی قلموهاتو شکستی... خودت ذوق ادبی ت رو فرستادی پی نخود سیاه ... خودت مرد رویاهات رو بچه به بغل دک کردی رفت ... شاید اینه! آره خیلی وحشتناکه ... خیلی درد داره ... ولی شاید همه ش کار خودته .... شاید کسی نیست که بتونی تقصیر اون بندازی! فکر کن شاید هیچ اتفاقی نیفتاده ... و تو فقط اینقدر به ظواهر اهمیت دادی که اصل موضوع فراموشت شده...

    حالا به خودت جواب بده ... کی همه رویاهات رو نابود کرد؟ 

    کی بود که همه وقتشو برای چیزهایی که مهم نبودن تلف کرد؟

    کی بود کی بود کجا رفت!؟

    عصبانی باش

    نه افسرده

    چون بعضی وقتا همین عصبانیته سوخت موشک فضایی ت میشه و تو رو می بره به رویاهات ، به آسمونا.... همون جا که بهش تعلق داری...

    خودم عزیزم... بیا و یه لطفی به همه بکن! 

    کسی رو جز خودت مقصر ندون برای اتفاقایی که برات افتادن و خواهند افتاد .... 

    چون نهایتا کسی جز خودت نمی تونه برای خودت بنویسه

    چیزیو که این روزا بهش میگن سرنوشت ...

     

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم