۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

تولد لیمو

باید قبل از اینکه ساعت ۰۰:۰۰ شود این رو بگم.

امروز ۷۳۰ امین روز تاسیس این وبلاگه! اگه طبق معمول هر سال رو ۳۶۵ روز در نظر بگیریم به عبارتی میشه سال دومی که این وبلاگ نفس میکشه.

وبلاگی که فقط برای یادآوری یک سری چیزهای کوچیک به خودم بود و اصلا نمی دونستم که به درد بقیه هم می تونه بخوره یا نه. راستش الان هم نمی دونم!

علت اینکه دارم اینجوری وقت شما رو با این حرفا میگیرم اینه که اینو بگم:

خیلی از بلاگر ها سالگرد یک سالگی شونو با افتخار فراوان میگیرن و بعضن حق هم دارن! چون واقعا عالی هستن. اما من اینجا این رو می نویسم که بدونم و به خودم یادآوری کنم که با وجود اینکه دو سال اینجا قدمت دارم اما  اصلا نمی تونم خودم رو یه بلاگر حساب کنم! از عنفوان کودکی این یک آرزو رو بدون هیچ تغییری داشتم و اونم این بود که یه روز بتونم بنویسم. همه ی تلاشم رو میکنم... سعی میکنم خلاقیت به خرج بدم و سعی میکنم شجاع باشم، اما خیلی راه هست.

تا گوساله گاو شه دل صاحابش آب شه!

اکثر شما اون موقعی که من بودم و بیان و خاطرات، اینجا با من همراه نبودین. لذا برای شاد کردن روح و روانتون پیشنهاد میکنم این پست رو بخونین.laugh

 HBD to Lymoo+

+ساعت انتشار پست دستکاری شده است :دی

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

    «فکر کردم درد باید قرمز باشد» یا «چگونه وبلاگ نویس شویم؟»

     

    حقیقت این است که برای نوشتن فقط قلم و کاغذ و ایده ، حالا هر چقدر هم عالی ، کافی نیست.

    عنصر گم شده، درد است. برای اینکه وبلاگ نویس شوید یک دل پر درد احتیاج دارید. دلی که با خودش میگوید چه روز گندی! و شروع به نوشتن میکند و شما میخوانید و فکر میکنید چه متن زیبایی!

    این به کنار

    عده ای هستند که اصلا مشهورند به چرند نویسی! اینها دیگر باید خیلی سختی کشیده باشند! آنقدر که نمی دانند از کجا باید شروع کنند یا اصلا چه بگویند. اینها نهایتا مجبور می شوند احساساتشان را یک جوری منتقل کنند. اگر موفق نشوند شما را بگریانند، می خندانندتان. اگر جزو اینها نیستید در واقع وبلاگ نویس نیستیدحالا قلمتان هرچقدر که میخواهد خوب باشد. اگر میخواهید یک وبلاگ نویس باشید باید اول یک دغدغه پیدا کنید. یک درد. در غیر اینصورت نه وقت ما را بگیرید نه وقت خودتان را تلف کنید

     

    +یکی نیست بگه خب تو مثلا دردت چیه بچه جان؟

    ++فکر کردم درد باید قرمز باشد!

    +++اینجا نشسته ام و در حالی که سرم را به نشانه ی تاسف چپ و راست میکنم ،لب هایم را به هم دیگر فشار میدهم که کمتر حرف بزنم و وقت ملت را هم کمتر بگیرم ...

    ++++یک جمله بعد از آخرین جمله ی متن نوشته بودم که بنا به دلایلی حذف شد. نمی گویم جمله چه بود اما همین را بگویم که وقتی زخم هایتان را به معرض نمایش میگذارید انتظار داشته باشید که یک نفر هم بیاید و نمک روی آنها بپاشد و بهتر نشود که نشود ... 

     

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

    هر که علمش بیش، تُفَش کمتر‌!

    بحث شد که علم بهتر است یا ثروت ؟

    منم به نوبه ی خودم اومدم نظر بدم! که ای کاش دهن باز نکرده بودم!

    بخاطر رشته ام و اطلاعاتی که از اینشتین داشتم اومدم افاضه ی فیض کنم و این بزرگوار رو مثال بزنم که با وجود علم بسیار از مال دنیا نه چیز چندانی داشت و نه حتی هیچ دلبستگی ای  ... 

    گفتم : مثلا شما اینشتین رو ببینید ... تف نداشت بریزه تو غذا هَم بزنه :))

    اولا که تا مدت ها همه پوکر فیس بودن ... بعدم دو ساعت این مثال رو تفسیر میکردن و میخندیدن :))

    آدم تو آفتابه شیرکاکائو بخوره ولی اینجوری خودش و دانشمند بزرگ رو ضایع نکنه :))

    *نتیجه گیری این شد که علمی که انسان کسب میکنه و «میزان تف دِهی دهان» رابطه معکوس دارن :))

     

    +دخترخاله مامانم میگفت چرا میخواست حالا تف رو بریزه تو غذا بعدم هم بزنه ؟!‌:))

    ++نتیجه گیری اینکه شما خواهشا صحبت نکن یه ملتی ممنونت میشن :))

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • شنبه ۲۶ تیر ۹۵

    شر مرسان !

    یک روز که حالم خیلی خوب بود و هوا هم به طرز عجیبی با من همراهی میکرد حس و حال انداختن یک سلفی کوچک و مختصر و مفید به من دست داد و یک سلفی گرفتم با بک گراند شاخ و برگ درختان. هر چه به عکسم بیشتر نگاه می کردم بیشتر از خودم خوشم می آمد! لب و دهان و آن لبخند ... ای وای از این لبخند! چشم ها را نگاه که چه میکند با دل معشوق!! اصلا تو دل برویی شده بودم که نگو. اما چشم شما روز بد نبیند همان لحظه تصمیم نه چندان مهمی گرفتم! که این عکس را به عنوان عکس پروفایل روی شبکه اجتماعی اینستاگرام خود بگذارم.
    لابد اول با خودتان گفتید که عجب موجود خودشیفته ای! خب در این مورد نمی توانم به شما خرده بگیرم! اما حتما بعد با خودتان گفتید که این بابا وقت ما را گرفته که بگوید عکسم را گذاشتم روی پروفایلم؟ خب همه ی آدم ها همین کار را میکنند! آن وقت است که من باید بگویم آفرین! نکته همین است! در بدیهی بودن و مهم نبودن این تصمیم همین بس که همه ی آدم ها این کار را میکنند. از آن پس به مدت یک الی دو ثانیه ناقابل که برای من به اندازه ی صدم ثانیه و کمتر گذشت به عکس پروفایل خیره شده بودم و می گفتم به به عجب سیندرلایی! خدا به مادرش ببخشد! اما بعد یک موجود که نقشش در زندگی واقعی من "دوست صمیمی" می باشد در کسری از ثانیه همه چیز را به هم ریخت. "این چه عکسیه گذاشتی؟ زاویه عکست خیلی بده. سوراخ دماغات معلومه. صورتت معلومه زشته دوستانه میگم برش دار!" همین چند جمله و یا حتی فقط یکی از اینها کافی بود که روز خوبم را تبدیل به یک روز مزخرف کند. در واقع الان از من بپرسید به شما میگویم که آن عکس بسیار زشت است و من هم خیلی بد افتاده ام و باید زاویه عکسم را عوض میکردم یا اگر ممکن بود قبل از گرفتن عکس دماغم را عمل میکردم که آن وقت خیلی بهتر هم میشد! بعد از آن هم دیگر هیچ عکسی را از خودم روی هیچ کدام از پروفایل های شبکه های اجتماعی ام نگذاشتم. شاید بگویید که عجب آدم بی جنبه و تاثیر پذیری هستی. ممکن است همین طور باشد. اما چیزی که می خواهم بگویم این است که خواهش میکنم قبل از اینکه حرف بزنید فکر کنید. شما عالم مطلق نیستید و حرف هایتان هیچ کدام وحی منزل نیست. اما شما در قبال حرف هایی که میزنید، اگر در بهترین حالت دل کسی را نشکنید، مسئولید. آن دوست من تصورش را هم نمی کرد که حرفش چنین تاثیری روی من داشته باشد. لابد با خودش فکر کرده بود که چقدر ملاحظه ی من را کرده و حرفش را "دوستانه" زده و خیر مرا میخواسته. اما من و شما بهتر می دانیم که نتیجه ی این خیرخواهی چه بود.

    به بعضی ها هم باید گفت ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان جان عزیزت!

     

    +در ادامه ی این پست ، عدد کذایی تعداد بازدید ها به 988 رسید. (گزارش لحظه به لحظه! laugh)

    ++  همه ی ما آدم ها از دور زیبائیم. اما مبادا نزدیک شویم! نزدیک تر از آنچه که باید ... بعضی ها از نزدیک هم زشتند هم ترسناک! indecision

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵

    لبخند مخصوص این جور موقع ها

    حدود دو سال پیش، روزی از همین روزها ... 

    روزی تو را از ساقه میچینم ای گل پاک

    تو را چیده

    در سینه خود خواهم کاشت

    و من هر روز و شب

    چشم در راهم ...

     

    - مرض داری مگه گل به این خوشگلی رو می خوای بچینی ؟!؟😄😄😠😡

    - بقیشم خوندی یا نه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

    -آره خوندم!! ولی خب چه کاریه؟؟ از اونجا بچینی بکاری تو سینه ات؟!؟

    -واقعن که...! اصلا ذوق ادبی نداری! اصلا !!!!!!!

    -از نظر ادبی داری میگی؟؟! از نظر ادبی که خیلی هم عالیه !😉😊👌

    - پ ن پ واقعن میخوام گل رو بچینم بکارم تو سینم :|

    - خب حالا تو ام!!! الان هر کی کامنتا رو بخونه فک میکنه من خنگولم!!

    - خب خودت کامنتا رو گذاشتی! حالا هر کی ندونه فکر میکنه من جات کامنت گذاشتم‌ !!!

     

    #دیالوگ ، کاملا #نوستالژی ...

    +وقتی بعد از مدت ها به طور اتفاقی دوباره چشمت به دیالوگ هایی میفته که لبخندی رو گوشه ی لبت میارن :) یک جور لبخند مخصوص برای همین موقع ها ... برای وقتی که با کوچکترین اشاره ای تمام خاطراتت از جلوی چشمات میگذرن ... 

  • ۱۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵

    من یک دوست روس دارم

     

    شما شاید یادتون نیاد. یه موقعی بلاگفا خونه ی ما وبلاگ نویس ها بود! 

    اونجا این همه امکانات بیان وجود نداشت. در واقع امکان-Not !

    مثلا یک قابلیت خیلی کاربردی که بیان داره اینه که میتونی تعداد بازدید های هر پست رو ببینی. 

    قابلیت دیگه ای هم هست که میتونی ببینی چه کسی با چه ip وارد کودوم بخش از وبلاگت شده. من معمولا با این قابلیت کاری ندارم و خیلی سر نمی زنم بهش. اما تعداد بازدید های پست هامو نگاه میکنم. 

    چند وقت پیش دیدم یکی دو نفر زیر یکی از احمقانه ترین پست هایی که گذاشته بودم و مال خیلی وقت پیش بود کامنت گذاشتن. بنظرم اومد که این خیلی عجیبه! اما اول توجهی بهش نکردم. بعد مشکوک شدم. یه سر به بخش «پر بیننده ترین مطالب» زدم و دیدم در کمال تعجب اون مطلب مسخره در صدر این لیست قرار داره!! از وقتی رفتم و تعداد بازدید های این پست رو دیدم هنوز نتونستم فکمو جمع کنم از روی زمین!

    این چیزیه که باهاش روبرو شدم : لینک

    این تعداد بازدید از یک پست یعنی چی؟! حتی بعد از اون هر روز تعداد بازدید ها بیشتر و بیشتر میشد. تا اینکه من تصمیم گرفتم کشف کنم که چه کسی این حماسه رو خلق کرده! بعد از کارآگاه بازی های فراوان و چک کردن بخش آخرین بازدید های وبلاگ فهمیدم که یک نفر با آی دی کشور «روسیه» هر روز وارد وبلاگم میشه و این صفحه از وبلاگ رو باز میکنه! حدس میزنم رباتی چیزی باشه اما محض احتیاط میخوام از همین تریبون ازش خواهش کنم که بس کنه!

    دوست روس عزیزم! لطفا بس کن!

    Dear Russian friend, please stop!

    дорогой русский друг, пожалуйста, прекратите! (dorogoy russkiy drug, pozhaluysta, prekratite!)

     

    به امید روزی که دست از این کارش بر داره واقعا زشته indecision

    +بعید میدونم تا ابد تو این وبلاگ کسی بتونه رکورد بازدید از یک پست رو بزنه :))

  • ۱۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

    خوب است آدم با خودش ابر داشته باشد

    دیروز که رفته بودیم مسافرت ، توی راه خودم را روی تپه های شنی و کوه های سنگی ِ آن دور دور ها تصور میکردم که می دوم و شادم و هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نیست. در واقع این چیزیست که هر وقت به مسافرت میرویم تصور میکنم. یک جور رویای عجیب و غریب روزانه. اما ... همین واقعیت که من همه ی عمرم این رویا را داشتم مرا به فکر فرو برد. انگار یک چیزی از من گرفته اند. یک چیزی بین رها بودن و شادی و زنده بودن. یک مفهومی بین اینها. نمی دانم اصلا برای این کلمه ای وجود دارد یا نه.

    بعد تر فکر کردم که: «من هیچ وقت رها نمیشم...نه؟» رها یعنی مثلا کوله ام را ببندم و بروم. بروم یک جنگل تاریک پیدا کنم برای زندگی و با گرگ ها بازی کنم و خودم را با آب برکه بشویم و زیر آفتاب ظهر بدنم را خشک کنم و شما مرا دیگر هرگز نبینید. نه اینکه خودم خیلی تعلقی به این زندگی احمقانه ام داشته باشم. رهایم نمیکنند. رهایم نمی کنید! نمی خواهم از آرزوهای دور و درازم برایتان بگویم و سرتان را درد بیاورم. فقط می خواهم بگویم که شما نمی توانید از رویاهایتان فرار کنید. حتی اگر نخوابید رویاهایتان راهی پیدا میکنند تا ببینیدشان. مثلا وقتی از پنجره ماشین به مناظر کنار جاده نگاه میکنید. درست وقتی چشمانتان کاملا باز است. باز هم این رویاهایتان هستند که شما را تعقیب میکنند. حتی اگر شما آنها را تعقیب نکنید. که البته همه مان میدانیم که باید دقیقا برعکس باشد! بر عکس باشد چون شما نباید رویاهایتان را فراموش کنید چون من و شما از رویاهایمان ساخته شده ایم و با آنها تعریف میشویم ... پس وقتی رویاهای روزانه به سراغتان می آیند یعنی یک جای کار اشتباه است. رویای بازی با گرگ ها حقیقتا رویای خطرناکی ست! پس باید یک جای کار من به طرز خطرناکی اشتباه باشد!

    فکر میکنم راه حلش همین باشد که گفتم. نگذارید رویاهایتان سالها توی مغزتان رشد پیدا کنند تا اینکه قدرت این را پیدا کنند که شما را افسرده کنند و یا حتی به سخره بگیرند. رویاها چیز های خطرناکی هستند که ما با آنها خودمان را تسکین میدهیم. مثل ابرهایی سرگردان که ما دور هم جمعشان میکنیم اما بعد که تعدادشان زیاد شد جلوی دید خورشیدتان را میگیرند. خوب است آدم با خودش ابر داشته باشد. اما فورا ابرهایتان را رد کنید برود. نگذارید همان طور ابر باقی بمانند. بگذارید ببارند. بگذارید باران شوند. 

     

    +عکسش مال خودم میباشد :)

    ++دو قسمت از یک قلب شکسته ... من نیازی ندارم به خواب بروم تا رویاهایم را ببینم چون دقیقا جلوی روی من هستند...

    +++اینم آهنگ مود 

    دانلود

    بعدن نوشت کاملا بی ربط :

    میشود من به هوای تو کمی مست کنم

    بوسه بر چشم تو و هر چه در آن هست کنم

    می شود چشم ببندی و نگاهم نکنی

    من خجالت نکشم آنچه نبایست کنم

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵

    وبلاگ فوق قدیمی من

    الان اینقدر احساس سردرگمی میکنم که نمی دونم از کجا اومده م . یعنی یادم نمیاد . داره همه چی فراموش میشه ... به آرومی یه گرد خاکستری روی همه ی خاطرات رنگی م میشینه و اونا رو نابود میکنه. اما چرا به این جا رسیدم؟؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا کاری که میکنم  شبیه به زندگی نیست ؟ یعنی دیگه شبیهش نیست ... 

    عوض شده. همه چیز. همه ی اون چیزایی که می شناختم و باهاشون  زندگی میکردم. همه ی تعاریفی که از زندگی داشتم ... همه و همه تغییر کردن. و یادآوری گذشته فقط یک عذابه برای روح فراموش کارم . بیخود نیست که اسممون انسانه. ینی فراموش کار. ما فراموش کاریم. نه اینکه چیز بدی باشه. ما به فراموش کردم احتیاج داریم. درست به همون اندازه که به اکسیژن احتیاج داریم. همون طور که بدون فکر کردن نفس میکشیم... با همون کیفیت فراموش میکنیم. نفس میکشیم تا نمیریم. فراموش میکنیم تا زنده بمونیم. 

    امروز درکش کردم. فهمیدم که نباید نفسم رو نگه دارم. نباید به خاطر بیارم. نباید ... من اینجوری ساخته نشدم ...

     

    اینجا رو حتما بخونید - وبلاگ فوق قدیمی من 

     

    + حالا که به یاد آوردم فهمیدم که چی شد که اینقدر فراموش کار شدم.

    ++ اگه دوست داشتین این آرشیو از وبلاگ قدیمی م رو دانلود کنین و بخونین. تنها صفحه ایه که توی وب تونستم ازش پیدا کنم. البته نه که نوشته هام تحفه باشن اتفاقا گذاشتم که بخونید و بخندین wink

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۱۷ تیر ۹۵

    Arrow

     

    تامی : من یه مقاله خوندم از یکی از این منتقدین فیلم که می گفت اگه بتونم یک آرزو کنم اون اینه که بتونم فیلم محبوبم رو یکبار دیگه برای اولین بار ببینم. من یه جورایی اینو برای خودمون آرزو میکنم.

    لارل : پس هم شام میخوای هم فیلم؟
    تامی : نه، فقط آرزو می کنم که کاش ما تازه با هم آشنا شده بودیم و همه ی اینها تازه شروعش بود و یک عالمه چیز در مورد من نبود که دلم میخواست تو فراموششون کنی...
    لارل : اگه به گفتن این چیزای قشنگ ادامه بدی شاید بذارم دفعه بعد تو رستورانو انتخاب کنی:)

    تامی و لارل وقتی برای اولین قرار رسمی شون به یه رستوران هندی میرن و تندی غذا تامی رو اذیت میکنه :)

    سریال اررو فصل اول قسمت ۷

     

     +چند وقته اعتقادی شدیدی به سریال های سوپرهیرویی و کمیکی پیدا کردم. حال آدمو خوب میکنن . توصیه شدید میشود.

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۱۳ تیر ۹۵

    جدول

    بعد از امتحان های نفس گیر تصمیم گرفتم سه چهار روزی برم خونه خاله و چادر بزنم بلکه دلم وا شه.

    با دختر خاله تصمیم گرفتیم که جدول حل کنیم:

     

    -فلان ردیف دومی افقی چی میشه؟

    -مسابقه ی دوی تیم همشهری.

    -واااااا مسابقه ی دو ؟ چه میدونیم :| چهار حرفیه ... خب بریم بعدی

    بعد از سر و کله زدن با بقیه جدول و حدود یک ربع بعد، از چهار حرف سه تاش درومده. _ربی .

    -ببین این دربی در اومد. یعنی مسابقه ی دوی تیم همشهری هم بهش میگن دربی؟ 

    -بذا ببینم ... عه! مسابقه ی دو تیم همشهری بود اصلا !

    - :| :)) 

     

    حالا بعد کلی خندیدن یه سوال دیگه ش این بود : ششمین شهر پر جمعیت چین !

    -می دونی چی میشه؟

    -من اولیشم نمی دونم چه برسه به ششمی :))

    خدایی این چه طرز سوال دادنه؟ حالا محض اطلاعتون جواب اینه: "ووهان" در ضمن اگه فکر کردین اولین شهر پر جمعیت پکن ه سخت در اشتباهین !

     

    -فلان ردیف آخری؟

    -ایستگاه قطار.

    -خب یعنی چی؟ مثلا به ایستگاه قطار چی میگن دیگه؟

    -ما که صداش میکنیم ایستگاه قطار!

    -ماعم همینطور! 

    :)) 

    جواب این سوال آخرشم پیدا نشد اگه کسی میدونه بگه :دی

    حالا مشابه همین :

    -مرد شمشیر زن

    -مرد شمشیر زن؟ به مردی که شمشیر میزنه چی میگن؟

    -مرد شمشیر زن! ما که اینطوری صداش میکنیم اونم بر میگرده جواب میده!

    :)) یعنی کاملا و از پهنا تو حلقم سوالاتش :|

    اینم جوابش پیدا نشد. به یابنده یک لبخند مجازی تقدیم میگردد smiley 

    +ما یه کمپینی راه انداختیم به اسم "هر کسی یه جور خله" . در صورت تمایل به ما بپیوندید .

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۱ تیر ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم