۹ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

من واقعی خیلی زشت است

 

خودت باش!

جمله ای که می گی و من می شنوم و قند توی دلم آب میشه از اینکه خودم باشم و دیگه تظاهر نکنم !

چقدر این جمله حس خوب داره، چقدر هیجان زندگی داره ... چقدر در عین سادگی پر انرژیه !

 

روزگاری بود که من بلد نبودم خودم نباشم. هنوز هم گاهی این دنیا رو با دنیای خودم قاطی میکنم. روزگاری بود که هرچی می گفتم و هر کار میکردم با نفرت بقیه روبرو میشدم. روزگاری بود که من واقعی زشت تر از اونی بود که کسی جرات کنه روبروم بایسته و بگه : خودت باش! 

نمی خوام زخم قدیمی رو باز کنم... من خودم بودم و همه چیزی که دریافت کردم نفرت بود. نفرت از طرف کسایی که قرار بود زیباترین دوران زندگی مو برام رقم بزنن. کم کم که بزرگ شدم تصمیم گرفتم خودم به تنهایی زندگی کنم. منظورم اینه که وقتی توی دنیای کوچیکت همه ازت متنفرن تو چیکار میتونی بکنی؟ فقط میتونی یه گوشه بشینی تا حیاط خلوت شه و همه برن سر کلاساشون. دفتر خاطراتت رو روی پات بذاری و بنویسی: 

"دفتر خاطرات عزیز؛ 

امروز یه روز دیگه س. امروز دیگه فرق می کنه. امروز زهرا باهام بدجنسی نکرد. هنوز حالم خوبه. شاید حرفای دیشب روش تاثیر گذاشته. شاید از کاراش پشیمون شده. البته من که چشمم آب نمی خوره. اما همین که تا اینجا با حوریه منو عذاب ندادن نشون میده که داره یه پیشرفتایی می کنه!

تا حالا شده برای کسی آرزوی مرگ کنی؟ آرزوی مرگ چیز خیلی وحشتناکیه. یه نفر باید به کجا برسه که برای یه نفر دیگه آرزوی مرگ کنه؟ با دردش خوشحال شه؟ از اشک هاش انرژی بگیره؟ چقدر باید زیر بار فشار باشه که دیگه کنترل افکارشو نداشته باشه و هر روز توی ذهنش یه جور اونو مرده ببینه یا بدتر...به قتل برسونه؟ من هر روز حوریه رو یه جور می کشم. بستگی داره که چطور منو عذاب بده. گاهی زهرا رو هم چند تا سیلی می زنم و بهش می فهمونم که داره اشتباه میکنه. بعد زندگی به روال عادی بر میگرده و خبری از حوری جهنمی نیست. "

 

شنیدم که میگن: تو چرا اینقدر سردی؟ تو چرا اینقدر مغروری؟ تو چرا فکر میکنی خیلی خفنی!؟

بعد تصمیم گرفتم گرم باشم، خاکی باشم و خفنیتم (!) رو بروز ندم! بعد از 5 سال زندگی بهتر شده. خوشحالم و کمتر آدما به پر و پام می پیچن. شدم نسخه ای از دخترهای مدرسه مون با زندگی هایی فلاکت بار. حالا همه ازم راضی ن. حالا همه ازم میخوان که خودم باشم. حالا بهم لبخند میزنن و قلبمو به درد نمیارن. حالا اگه چشمام آبیه دلیل بر مغرور بودنم نیست! حالا اگه پوستم رنگ پریده س دلیل بر بی احساس بودنم نیست! حالا همه چی نرماله! همه چیز نرمال شد... از وقتی که چیزی شدم که اونها میخواستن.

اما چیزی که اونها نمی دونن اینه که من زنده ام فقط به امید اینکه آخر شب بتونم برم توی اتاقم، در رو قفل کنم و روی تختم دراز بکشم و همینطور که می نویسم و خودم رو غرق دنیایی بی نهایت باشکوه میکنم و هندزفری توی گوشمه، سرد، بی احساس، مغرور و خفن باشم و موجودیت نحس و پلیدشون رو تا صبح فراموش کنم. 

 

 

+کسایی که فقط برام خاطره بد بجا گذاشتن ، اونم توی حساس ترین دوران زندگیم، رو نمی بخشم. بخوام هم نمی تونم. 5 ساله دارم تلاش میکنم و نتیجه ای نداشته. خاطرات که شوخی نیستن... 

++عنوان مطلب، باور قلبی من نیست. 

+++باور قلبی من پاراگراف آخره که با نوشتنش لبخندی از سر آرامش زدم :)

++++من برای خون آشام شدن خلق شدم:| این زندگی فلاکت بار انسانی و دست و پا زدن آدما توش فقط باعث خنده م میشه:))

بعدن نوشت: خون آشام من کجایی؟! بیا و منو به کمالم برسون جان عزیزت :پی

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

    اگه می خوای گناه کنی یه گناه حسابی کن !

    چند وقته متوجه شدم یکی از وبلاگ نویسایی که دنبال میکنم در مورد اتفاقایی که ادعا میکنه تو زندگی براش افتاده دروغ می نویسه

    دلیلش چی میتونه باشه؟ 

    وقتی شما هویت واقعی ت معلوم نیست ...

    وقتی سود مادی نمی بری از دروغگویی ...

    وقتی دروغ مصلحتی هم نیست ...

    وقتی یه دروغ کوچولوی بی فایده س...

     

    یعنی خسر الدنیا و الآخره !

     

    یعنی نه تو دنیا سود کردی نه آخرت !

     

    من همیشه یه جمله ی بد آموزی دارم که باید با طلا نوشت قابش کرد ... :دی

    اگه می خوای گناه کنی قشنگ یه گناه حسابی کن که لااقل این دنیا کیفشو ببری! 

     

    مثل دزدی!!! راننده تاکسی 100 تومن باقی مونده رو پس نمی ده. به هیچ جای مسافر بر نمی خوره ولی این راننده تاکسی علاوه بر اینکه تو این دنیا پولدار نمی شه و پول حروم بدتر باعث بدبختی خودش و خونواده ش میشه ... اون دنیا هم کنار بابک زنجانی ها محاکمه میشه! دزدی دزدیه آقا جان! لااقل ب.ز جان تو دنیا کیفشو کرده تو چی؟

    حالا اینجا هم دروغ دروغه ! لااقل یه جور دروغ بگو یه نفعی ببری آخه من دلم میسوزه اینجوری خودتو تباه میکنی جانم ...

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

    Sit down let's see father ^__×

    داشتم دوباره خاطراتم رو مرور میکردم

    من و تو، توی این 5 سال بجز چرندگویی کار دیگه ای نکردیم :))

     

     

    - Sit down let's see father we have no"Hal"

    - Alright alright!

    - dn nemishe lamassab!

    - Return your mobile phone and get a sugary rooster :))

    - :)) God bless you !

    که ترجمه ش این میشه :

     

    - بیشین بینیم بابا حال نداریم!

    - باشه باشه!

    -دان نمیشه لامصّب ! 

    - گوشی تو بده خروس قندی بیگیر!

    - خدا شفات بده!

    +خدا جفتمونو شفا بده به حق این روز عزیز :))

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • شنبه ۲۴ مهر ۹۵

    من سوباسا را دوست دارم

    از کودکی وقتی حدودا 4 سالم بود صبح ها با صدای تیتراژ شروع کارتون فوتبالیستها از خواب بیدار میشدم و روزم رو با سوباسا اسطوره ی بچگی هام شروع میکردم. این شروع همه چی بود.

    بعد از سال ها علاقه من به فوتبال نه تنها کم تر نشد بلکه روز به روز زیاد شد. توی دبستان یه تیم فوتبال تشکیل دادم از بچه های سوم و پنجم و مقابل هم بازی می کردیم. هیچ زنگ تفریحی نبود که کار دیگه ای بکنم. فقط و فقط فوتبال!

    وقتی وارد راهنمایی شدم و یه کم دیدم نسبت به زندگی بازتر شد فهمیدم یه چیزی وجود داره به اسم "کلاس فوتسال" ! خیلی با پدر و مادرم کلنجار رفتم. اول بابام با تعجب می گفت: فوتسال؟ حالا چرا فوتسال؟ بعد مادرم سعی می کرد که حساسیتش رو نشون نده و میگفت: چه اشکالی داره!

    خلاصه من از 12 سالگی به صورت حرفه ای شروع به یادگیری فوتسال کردم. اون اول خیلی ناراحت بودم که چرا کلاس "فوتبال" نداریم اما بعد مربی م قانعم کرد که فوتسال راحتتره و فرق چندانی هم با فوتبال نداره. هر دو یه بازی رو انجام میدن! بنابراین من بازی میکردم و هر روز بهتر از دیروز می شدم. یه تیم فوق العاده قوی تشکیل دادیم. برای اولین تجربه به مسابقات جام رمضان رفتیم. سال 85. منطقه یک تهران. ما قهرمان شدیم. مامان و بابا اجازه نمی دادن که من تو مسابقات شرکت کنم. کلی گریه می کردم و التماس می کردم. نهایتا اجازه دادن. اما برای مسابقه فینال اجازه ندادن برم. هر چی التماس کردم و دلیل و منطق آوردم فایده ای نداشت. اجازه ندادن و تیمی که خیلی از زحماتش رو من کشیده بودم، بدون حضور من قهرمان شد و تمام افتخارات به همه کسایی که توی بازی فینال بودن رسید و به من هیچ! دریغ از یک چکه تف!

    بعد از اون منوال همین بود. من با گریه میتونستم توی مسابقات شرکت کنم اما توی فینال اجازه شرکت نداشتم و هنوزم که هنوزه هر بار که میپرسم چرا بهم اجازه نمی دادین مسابقه های فینال رو برم با سکوت مواجه میشم. هیچ وقت هیچ دلیلی براش نیاوردن. و من همیشه از کسب افتخار به صورت رسمی محروم شدم.

    دیگه بقیه مسابقه ها رو یادم نمیاد. نه یادم میاد کی و کجا بود و نه یادم میاد که چندم شدیم. اما من هیچ وقت توی بازی فینال نبودم. فقط اولین مسابقه رو خوب یادم مونده چون داغ بدی رو روی دلم گذاشت.

    توی دوران راهنمایی توی مدرسه یه تیم فوتسال تشکیل دادم با مربیگری خودم و بچه ها رو تا سطح خوبی بالا آوردم اما روز اعزام به مسابقات آموزش و پرورش مدرسه مثلا اسلامی مون با شرکت ما توی مسابقات فوتسال مخالفت کرد. چون از نظرشون "دختر" فوتسال بازی نمی کنه! این تنها چیزی بود که توی دوران مدرسه در موردش جدی بودم.

    بعد از چند سال به بهونه ی امتحانات نهایی و کنکور فوتسال رو بوسیدم و گذاشتم کنار. اون موقعی که اینکار رو کردم مربی مون بهم خیلی امیدوار بود که حتی بتونم وارد یه تیم لیگ بشم. تعریف از خود نباشه ولی خیلی خوب بودم. از همه نظر. 

    بعد هم وارد دانشگاه شدم و مشغله های دانشگاه من رو کلا از فوتسال دور کرد. تا اینکه بعد از یه مدت به خودم اومدم و دیدم که ورزشی که بخاطرش توی خونه هزاران گلدون رو شکستم و تیکه هاشو پشت پشتی قایم کردم، ورزشی که یک عمر با فکرش زندگی کردم و بخاطرش هزاران حرف ناجور از هر کسی که فکرشو بکنید شنیدم؛ کلا فراموش شده. دلم بدجوری سوخت. دوباره رفتم دنبال علاقه م. بعد از اینکه باشگاه های زیادی نزدیک خونمون سر زدم و اکثرا هم تیم فوتسال نداشتن، یه باشگاه پیدا کردم که فقط یک روز در هفته تمرین دارن. در واقع به هیچ دردم نمیخوره. اما از هیچی بهتره. الان هم بدنبال این باشگاه و اون باشگاه شهر رو زیر پا گذاشتم. نیست.

    باشگاه فوتسال برای خانم ها در مینیمم تعداد ممکن وجود داره. سمت غرب تهران که ما هستیم وجود خارجی نداره. سمت شمال شرق تهران تمرکز این باشگاه ها بیشتره اما بدون ترافیک و با ماشین تا اونجا حدود 40 دقیقه راهه! و این یعنی با ترافیک تهران باید حداقل 3 ساعت برای رفت و آمد وقت و هزینه بذارم که برام ممکن نیست. نمی دونم چکار کنم. افسردگی گرفتم. 

     

    +لطفا دعا کنید بتونم به روزای اوجم برگردم. وقت زیادی ندارم.

    ++اگه راه حلی برای مشکلم دارید بهم بگین مدیونتون میشم.

    +++پست قبلی رو رمزدار کردم به دلایلی اگه دوست داشتین بگین رمزو بفرستم یا نظری دارین تو خصوصی بفرمایین.

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    من از وقتی به دنیا اومدم مامانم همه کارامو کرده - رساله ای در باب بچه ننگی پسرها

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

    داداشم امشب خیلی گریه کرد
    نه با نوحه و روضه ی فلان مداح... اصلا نیازی نداشت کسی براش روضه بخونه. خودش گریه میکرد ... دلم ازین گریه ها میخواد :(
    امشب شب وحشتناکیه... زینب تنهاست ... بچه ها ترسیده ن ... فردا شروع مصیبته ...

    حاج آقا علوی تهرانی یه حرف خوبی میزنه
    میگه مصیبت خیلی سنگینه... چرا ما نمیمیریم؟!
    ما درک نمیکنیم. ما ظاهرش رو میبینیم و گریه میکنیم. ولی فکر میکنم خیلی عمیق تر از اینها باید وارد شد.
    نمی فهمم آدما بدون امام حسین چیکار میکنن؟ نمی فهمم چه جوری میشه بدون امام حسین زندگی کرد؟ نه که خیلی آدم خوبی باشم. فقط اینو میدونم که عاشقای امام حسین خیلیاشون نمی فهمن مصیبت رو. خیلی هاشون سطحی به ماجرا نگاه میکنن. اما همه ی زندگی شون امام حسینه. همه ی عشقشون کربلاس. با یه ذکر یا حسین گوله گوله اشک میریزن. خیلی حس و حال خوبی دارن. وقتی امام حسین باهاشونه و اونا همراه امام حسینن هیچ وقت شکست نمی خورن. چون از خود امام یاد گرفتن که حتی اگه ظلم به ظاهر بهشون چیره بشه، نهایتا چیزی که تا ابد باقی میمونه حق و حقیقته. 
    برای اینکه عاشق امام حسین باشیم هم لازم نیست حتما مسلمون باشیم. لازم نیست شیعه باشیم ... کاری که امام حسین با دلها میکنه ربطی به دین و مذهبشون نداره. فقط کافیه آزاده باشیم. به این ترتیب حسینی باشیم، حسینی بمونیم و حسینی بمیریم.

    امشب این سفره جمع شد و رفت تا سال دیگه. کی میدونه ما اینقدر زنده میمونیم که سال بعد هم محرم رو درک کنیم یا نه؟ یا حتی اگر هم زنده باشیم شاید توفیقش رو پیدا نکنیم. 
    گفته شده بر در عرش الهی نوشتند : ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه




    +مواظب باشیم از دستمون نره... ظواهر دنیا فریبمون ندن... چون نهایتا همه رفتنی هستیم، آیا وقتی گذاشتنمون توی قبر میتونیم جوابگوی اعمالمون باشیم؟ پیشنهاد میکنم سوال های شب اول قبر رو یک بار هم شده بخونید و سعی کنید وقتی زنده هستین جوابشونو بدین. حتی همین الان هم پاسخ دادن بهشون بنظر سخت میاد. چه برسه به اون زمانی که از وحشت فکر هم نمیتونیم بکنیم و فقط جوابهایی رو میتونیم بدیم که با قلب و روحمون به باورشون رسیده باشیم. دریابیم این چند صباح رو ... همه رفتنی هستیم...

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • لیمو ‌‌
    • چهارشنبه ۲۱ مهر ۹۵

    لیمو

    من امروز تصمیم گرفتم که فقط یک لیمو باشم.
    تلخ یا شیرینش فرقی نمی کنه. بالا پایین تو زندگی همه هست مگه نه؟
     

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۶ مهر ۹۵

    شیمی درمانی

    یه سری آدما هستن که همیشه خوشحالن ! همیشه ی خدا ! آدمای مجازی رو میگم. پروفایل اینستاگرامشون پره از لحظه های شاد و در واقع چیزی نیست جز لحظه های شاد. هر روز یه جا رو میگردن و با یه سری از دوستانشون بیرون میرن و سلفی می گیرن... یا مثلا همه ش دارن از موفقیت هایی که کسب کردن عکس میذارن و خلاصه هیچ غمی ندارن تو زندگی شون. 

    ازشون متنفرم.

    نه بخاطر اینکه خوشحالن. بخاطر اینکه دروغ میگن. بخاطر اینکه من نمی تونم باور کنم که یه عده از آدما وجود دارن که نمی دونن سختی کشیدن ینی چی و یه عده هم هستن که اینقدر سختی کشیدن که شب ها که می خوان به خواب برن، یادشون نمی ره بخاطر نفسی که میاد و میره از خدا تشکر کنن. 

    یه سری آدمها هستن که دل آدمای دیگه رو می سوزونن. اینستاگرام خیلی چیز بدیه. وقتی نمی دونیم مرزهامونو خیلی چیز بدیه.

    وقتی روز پدر عکس خودش و پدرش رو میذاره و من می دونم که یکی از فالوور هاش هست که اون روز اینستاگرام رو چک نمی کنه. چون خونه نیست. چون کنار قبر پدرش توی بهشت زهرا نشسته و با یه غم عجیبی فاتحه میخونه. یه سریا از بعضی از نعمت ها محرومن. همه مون اینو میدونیم اما بدون اینکه به این موضوع اهمیت بدیم انگار دوست داریم هر چیزی که داریم و باعث خوشحالیمونه رو به رخ بقیه بکشیم. 

    بعضیا هستن که خیلی خوشگلن یا خیلی خوش هیکل. اینا علاوه بر اینکه انواع و اقسام ژست ها رو برای عکس اینستاگرام میگیرن و پست میکنن، خودشون رو برتر از بقیه هم میدونن! زیبایی تو رو خدا بهت داده. تو حق نداری اونو اینجوری در معرض نمایش بذاری! اما کیه که گوشش بدهکار باشه؟ اینقدر این کار ها رو ادامه دادین که دیگه تقریبا شده یه جور «شاخیت»! اینقدر که هر کسی هم که یه سری ایراد هایی داره و زیبای کامل شاید نیست اینکار رو میکنه و با توسل به فوتوشاپ و کراپ و فیلتر عکس سعی می کنه به زمره ی شاخ های اینستاگرام بپیونده!

    به بقیه چه ربطی داره که تو چه مدل گوشی داری یا چه مدل دوربینی داری یا چه مدل ماشینی سوار میشی یا خونتون کجاس؟ به بقیه چه ربطی داره که تو اینقدر پولداری که نمی دونی چطوری اون پولتو حروم کنی! من میدونم تو همین اینستاگرام کسایی هستن که تازه یه گوشی هوشمند خریدن با مدل های پایین و به زحمت خودشونو تا اینجا کشیدن بالا. حالا تو با به رخ کشیدن همه ی دارایی هات توی اینستاگرام میخوای چیو ثابت کنی؟! با هر باری که اون بدبخت با دیدن عکس های تو یاد بدبختی های خودش میفته... یاد نداری های خودش ... و دلش میشکنه و به خدا معترض میشه که این چه جور عدالتیه ... با هر باری که قلبش بی صدا گریه میکنه تو مسئولی...

    برای همین اصلا برام مهم نیست که ناراحت میشه کسی یا نمیشه. از این آدما متنفرم. اینها آدمهای خودبین خودخواهی هستن که فقط به فکر جلب توجهن.

    فقط وقتی دارین از موهای بلند و زیباتون که اتفاقا به تازگی رنگشونم کردین و پرپشت تر از همیشه به نظر میرسن  عکس می گیرین تا بذارین اینستاگرام، به دختر سرطانی فکر کنین که ممکنه عکستونو ببینه و یاد شیمی درمانی فردا صبحش بیفته... 
    آی آدما! خیلی مزخرفین... خیلی...

     

    بیاین فکر کنین... همه مون گاهی حتی ناخواسته یه همچین چیزایی از زیر دستمون در میره... به فکر بقیه نیستیم چون خیلی درگیر خودمونیم... بیاین اینقدر خودخواه نباشیم. بیاین لااقل استارتشو بزنیم... :(

    +از قالبم متنفرم

    ++عوضش کردم. چشام نمیدید با قالب مشکی شماها چطوری می خوندین اصن :|

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

    خوبم

    گذشت و من یادم نرفته. اما بهترم. راه بهتر شدن رو یاد گرفتم.
    دغدغه های عجیب غریبی هم گریبانم رو گرفته که حتی دلم نمی خواد برای خودم مرورشون کنم چه برسه به اینکه اینجا ثبتشون کنم.

    آدم ها خوب نیستن. اینو میدونم. اما باید بهشون لبخند بزنی. چون خوششون میاد و اگه ازت خوششون بیاد کمتر به پر و پات می پیچن. 

     

    امروز سوار قطار بودم. 
    صندلی م بر خلاف جهت حرکت قطار بود.
    هر منظره ای که ناگهان جلوم ظاهر میشد حیرت زده/شوکه م میکرد!
    با خودم فکر کردم که اگه صندلی م در جهت حرکت قطار بود هرگز اینقدر از دیدن صحنه ها هیجان زده/شوکه نمی شدم.
    اگه صندلی م در جهت حرکت قطار بود همه چیز پیش بینی شده بود. 

    مطمئن نیستم که کودوم رو ترجیح میدم. اما میدونم جواب این سوالم به این بر میگرده که هیجان زده شده م یا شوکه؟ چه کسیه که دوست نداره حیرت زده بشه؟ و کیه که دوست داره شوکه بشه؟

    زندگی هم یحتمل همچین چیزیه. اگه عاقل باشی و همه چیز رو پیش بینی کنی شوکه نمیشی و اگه حواست به مسیرت نباشه یهو یه جا بد میبینی ...
    شاید هم بشه گفت که اگه مدام همه چیز رو پیش بینی کنی هرگز چیزی تو رو به وجد نمیاره.

    نمی دونم بازم! اما به گمونم هیچ کس نمی تونه همه چیز رو پیش بینی کنه ... 
    پس شاید بهتر باشه کمتر به خودمون سخت بگیرم. هوم؟

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم