۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تهِ دل نوشته» ثبت شده است

زندگی یا مرگ، مساله میتونه این نباشه!

انسان که غرق شود، قطعا میمیرد!

(ادامه مطلب)

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۷ مهر ۹۶

    «فکر کردم درد باید قرمز باشد» یا «چگونه وبلاگ نویس شویم؟»

     

    حقیقت این است که برای نوشتن فقط قلم و کاغذ و ایده ، حالا هر چقدر هم عالی ، کافی نیست.

    عنصر گم شده، درد است. برای اینکه وبلاگ نویس شوید یک دل پر درد احتیاج دارید. دلی که با خودش میگوید چه روز گندی! و شروع به نوشتن میکند و شما میخوانید و فکر میکنید چه متن زیبایی!

    این به کنار

    عده ای هستند که اصلا مشهورند به چرند نویسی! اینها دیگر باید خیلی سختی کشیده باشند! آنقدر که نمی دانند از کجا باید شروع کنند یا اصلا چه بگویند. اینها نهایتا مجبور می شوند احساساتشان را یک جوری منتقل کنند. اگر موفق نشوند شما را بگریانند، می خندانندتان. اگر جزو اینها نیستید در واقع وبلاگ نویس نیستیدحالا قلمتان هرچقدر که میخواهد خوب باشد. اگر میخواهید یک وبلاگ نویس باشید باید اول یک دغدغه پیدا کنید. یک درد. در غیر اینصورت نه وقت ما را بگیرید نه وقت خودتان را تلف کنید

     

    +یکی نیست بگه خب تو مثلا دردت چیه بچه جان؟

    ++فکر کردم درد باید قرمز باشد!

    +++اینجا نشسته ام و در حالی که سرم را به نشانه ی تاسف چپ و راست میکنم ،لب هایم را به هم دیگر فشار میدهم که کمتر حرف بزنم و وقت ملت را هم کمتر بگیرم ...

    ++++یک جمله بعد از آخرین جمله ی متن نوشته بودم که بنا به دلایلی حذف شد. نمی گویم جمله چه بود اما همین را بگویم که وقتی زخم هایتان را به معرض نمایش میگذارید انتظار داشته باشید که یک نفر هم بیاید و نمک روی آنها بپاشد و بهتر نشود که نشود ... 

     

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

    خوب است آدم با خودش ابر داشته باشد

    دیروز که رفته بودیم مسافرت ، توی راه خودم را روی تپه های شنی و کوه های سنگی ِ آن دور دور ها تصور میکردم که می دوم و شادم و هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نیست. در واقع این چیزیست که هر وقت به مسافرت میرویم تصور میکنم. یک جور رویای عجیب و غریب روزانه. اما ... همین واقعیت که من همه ی عمرم این رویا را داشتم مرا به فکر فرو برد. انگار یک چیزی از من گرفته اند. یک چیزی بین رها بودن و شادی و زنده بودن. یک مفهومی بین اینها. نمی دانم اصلا برای این کلمه ای وجود دارد یا نه.

    بعد تر فکر کردم که: «من هیچ وقت رها نمیشم...نه؟» رها یعنی مثلا کوله ام را ببندم و بروم. بروم یک جنگل تاریک پیدا کنم برای زندگی و با گرگ ها بازی کنم و خودم را با آب برکه بشویم و زیر آفتاب ظهر بدنم را خشک کنم و شما مرا دیگر هرگز نبینید. نه اینکه خودم خیلی تعلقی به این زندگی احمقانه ام داشته باشم. رهایم نمیکنند. رهایم نمی کنید! نمی خواهم از آرزوهای دور و درازم برایتان بگویم و سرتان را درد بیاورم. فقط می خواهم بگویم که شما نمی توانید از رویاهایتان فرار کنید. حتی اگر نخوابید رویاهایتان راهی پیدا میکنند تا ببینیدشان. مثلا وقتی از پنجره ماشین به مناظر کنار جاده نگاه میکنید. درست وقتی چشمانتان کاملا باز است. باز هم این رویاهایتان هستند که شما را تعقیب میکنند. حتی اگر شما آنها را تعقیب نکنید. که البته همه مان میدانیم که باید دقیقا برعکس باشد! بر عکس باشد چون شما نباید رویاهایتان را فراموش کنید چون من و شما از رویاهایمان ساخته شده ایم و با آنها تعریف میشویم ... پس وقتی رویاهای روزانه به سراغتان می آیند یعنی یک جای کار اشتباه است. رویای بازی با گرگ ها حقیقتا رویای خطرناکی ست! پس باید یک جای کار من به طرز خطرناکی اشتباه باشد!

    فکر میکنم راه حلش همین باشد که گفتم. نگذارید رویاهایتان سالها توی مغزتان رشد پیدا کنند تا اینکه قدرت این را پیدا کنند که شما را افسرده کنند و یا حتی به سخره بگیرند. رویاها چیز های خطرناکی هستند که ما با آنها خودمان را تسکین میدهیم. مثل ابرهایی سرگردان که ما دور هم جمعشان میکنیم اما بعد که تعدادشان زیاد شد جلوی دید خورشیدتان را میگیرند. خوب است آدم با خودش ابر داشته باشد. اما فورا ابرهایتان را رد کنید برود. نگذارید همان طور ابر باقی بمانند. بگذارید ببارند. بگذارید باران شوند. 

     

    +عکسش مال خودم میباشد :)

    ++دو قسمت از یک قلب شکسته ... من نیازی ندارم به خواب بروم تا رویاهایم را ببینم چون دقیقا جلوی روی من هستند...

    +++اینم آهنگ مود 

    دانلود

    بعدن نوشت کاملا بی ربط :

    میشود من به هوای تو کمی مست کنم

    بوسه بر چشم تو و هر چه در آن هست کنم

    می شود چشم ببندی و نگاهم نکنی

    من خجالت نکشم آنچه نبایست کنم

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم