۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

نقشه های شوم یک دانش آموز

هشدار : در این متن از الفاظ نامناسب استفاده شده است. بچه مثبت ها وارد نشوندdevil

 

یه بار سر کلاس زبان مدرسه من و دوستم تصمیم گرفتیم معلممونو یه جوری اسکل کنیم که کلاسم بپیچه کلا!

ما نقشه کشیدیم که با یه اشاره ای همه با هم هراسون از جامون بلند شیم و بگیم : زلزله !! و بعدم از در بریم بیرون. 

نقشه مونو به همه ی کلاس اطلاع دادیم و همه هم خوشحال بودن و اصلا یک جوری تایید کردن و استقبال کردن که من گفتم کار معلمه دیگه تمومه. 

آقا چشمتون روز بد نبینه قرار شد دوستم جامدادیشو بندازه زمین و منِ کودن شروع کنم به داد و بیداد و بقیه بچه ها هم همراهی کنن و شلوغ کنیم و خلاصه این حرفا.

دوستم جامدادیشو انداخت زمین. من هم شروع کردم : هییییییییییع! زلزلههههه زلزلهههههه. داد و بیداد خلاصه :|

همه ی کلاس ساااااکت بودن. :| نامردا جیکشون در نیومد :| معلممون هم بنده خدا مظلوم بود گفت : نه عزیزم اشتباه میکنی. بچه ها زلزله اومد؟

همه بچه ها با هم: نه .... فکر نکنیم خانوم ... نو ... ایت وازنت عن عرتکوعیک ... :|:|:| 

لال نمیرن الهی عنینه ها . بچه هامون کلا تو کنف کردن من خوب هماهنگ بودن :|

خدایی شما جای من بودین از این موجودات بدتون نمیومد؟ :| بیشرفا :|

 

حالا این نقشه های من برای معلم آزاری خیلی جوک ن کلا. یاد یکی دیگه افتادم.

 

یه بار یه گچ برداشتم و زنگ تفریح روی صندلی معلم که روکش چرم هم بود اتفاقا خیلی دقیق و حساب شده نوشتم «خر»! به طوریکه وقتی می نشست روی صندلی و بلند می شد، و بعدم لطف میکرد رو به تخته وایمیستاد کلمه ی خر در آن مکان مقدس خود نمایی کرده و کل مدرسه را به روی هوا میفرستاد. 

آقا ما اینکارو کردیم، یه بیشور کصافطی ما رو لو داد و یکی از دوستامم برای اینکه گندش در نیاد دوید وسط کلاس همچون لیمو شیرین گفت خانوم پشتتون گچی شده و کلا همه چیو پاکش کرد. :| خو منگلا میذاشتین باشه میخندیدیم دیگه :|:|:| من کلا از همکلاسی شانس نیاوردم به طور کل :| 

 

+کلا یادم نمیاد یه بار نقشه معلم آزاری کشیده باشم یه «منگل درخت» نیاد به همش بزنه :| 

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • دوشنبه ۴ مرداد ۹۵

    هر که علمش بیش، تُفَش کمتر‌!

    بحث شد که علم بهتر است یا ثروت ؟

    منم به نوبه ی خودم اومدم نظر بدم! که ای کاش دهن باز نکرده بودم!

    بخاطر رشته ام و اطلاعاتی که از اینشتین داشتم اومدم افاضه ی فیض کنم و این بزرگوار رو مثال بزنم که با وجود علم بسیار از مال دنیا نه چیز چندانی داشت و نه حتی هیچ دلبستگی ای  ... 

    گفتم : مثلا شما اینشتین رو ببینید ... تف نداشت بریزه تو غذا هَم بزنه :))

    اولا که تا مدت ها همه پوکر فیس بودن ... بعدم دو ساعت این مثال رو تفسیر میکردن و میخندیدن :))

    آدم تو آفتابه شیرکاکائو بخوره ولی اینجوری خودش و دانشمند بزرگ رو ضایع نکنه :))

    *نتیجه گیری این شد که علمی که انسان کسب میکنه و «میزان تف دِهی دهان» رابطه معکوس دارن :))

     

    +دخترخاله مامانم میگفت چرا میخواست حالا تف رو بریزه تو غذا بعدم هم بزنه ؟!‌:))

    ++نتیجه گیری اینکه شما خواهشا صحبت نکن یه ملتی ممنونت میشن :))

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • شنبه ۲۶ تیر ۹۵

    شر مرسان !

    یک روز که حالم خیلی خوب بود و هوا هم به طرز عجیبی با من همراهی میکرد حس و حال انداختن یک سلفی کوچک و مختصر و مفید به من دست داد و یک سلفی گرفتم با بک گراند شاخ و برگ درختان. هر چه به عکسم بیشتر نگاه می کردم بیشتر از خودم خوشم می آمد! لب و دهان و آن لبخند ... ای وای از این لبخند! چشم ها را نگاه که چه میکند با دل معشوق!! اصلا تو دل برویی شده بودم که نگو. اما چشم شما روز بد نبیند همان لحظه تصمیم نه چندان مهمی گرفتم! که این عکس را به عنوان عکس پروفایل روی شبکه اجتماعی اینستاگرام خود بگذارم.
    لابد اول با خودتان گفتید که عجب موجود خودشیفته ای! خب در این مورد نمی توانم به شما خرده بگیرم! اما حتما بعد با خودتان گفتید که این بابا وقت ما را گرفته که بگوید عکسم را گذاشتم روی پروفایلم؟ خب همه ی آدم ها همین کار را میکنند! آن وقت است که من باید بگویم آفرین! نکته همین است! در بدیهی بودن و مهم نبودن این تصمیم همین بس که همه ی آدم ها این کار را میکنند. از آن پس به مدت یک الی دو ثانیه ناقابل که برای من به اندازه ی صدم ثانیه و کمتر گذشت به عکس پروفایل خیره شده بودم و می گفتم به به عجب سیندرلایی! خدا به مادرش ببخشد! اما بعد یک موجود که نقشش در زندگی واقعی من "دوست صمیمی" می باشد در کسری از ثانیه همه چیز را به هم ریخت. "این چه عکسیه گذاشتی؟ زاویه عکست خیلی بده. سوراخ دماغات معلومه. صورتت معلومه زشته دوستانه میگم برش دار!" همین چند جمله و یا حتی فقط یکی از اینها کافی بود که روز خوبم را تبدیل به یک روز مزخرف کند. در واقع الان از من بپرسید به شما میگویم که آن عکس بسیار زشت است و من هم خیلی بد افتاده ام و باید زاویه عکسم را عوض میکردم یا اگر ممکن بود قبل از گرفتن عکس دماغم را عمل میکردم که آن وقت خیلی بهتر هم میشد! بعد از آن هم دیگر هیچ عکسی را از خودم روی هیچ کدام از پروفایل های شبکه های اجتماعی ام نگذاشتم. شاید بگویید که عجب آدم بی جنبه و تاثیر پذیری هستی. ممکن است همین طور باشد. اما چیزی که می خواهم بگویم این است که خواهش میکنم قبل از اینکه حرف بزنید فکر کنید. شما عالم مطلق نیستید و حرف هایتان هیچ کدام وحی منزل نیست. اما شما در قبال حرف هایی که میزنید، اگر در بهترین حالت دل کسی را نشکنید، مسئولید. آن دوست من تصورش را هم نمی کرد که حرفش چنین تاثیری روی من داشته باشد. لابد با خودش فکر کرده بود که چقدر ملاحظه ی من را کرده و حرفش را "دوستانه" زده و خیر مرا میخواسته. اما من و شما بهتر می دانیم که نتیجه ی این خیرخواهی چه بود.

    به بعضی ها هم باید گفت ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان جان عزیزت!

     

    +در ادامه ی این پست ، عدد کذایی تعداد بازدید ها به 988 رسید. (گزارش لحظه به لحظه! laugh)

    ++  همه ی ما آدم ها از دور زیبائیم. اما مبادا نزدیک شویم! نزدیک تر از آنچه که باید ... بعضی ها از نزدیک هم زشتند هم ترسناک! indecision

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵

    من یک دوست روس دارم

     

    شما شاید یادتون نیاد. یه موقعی بلاگفا خونه ی ما وبلاگ نویس ها بود! 

    اونجا این همه امکانات بیان وجود نداشت. در واقع امکان-Not !

    مثلا یک قابلیت خیلی کاربردی که بیان داره اینه که میتونی تعداد بازدید های هر پست رو ببینی. 

    قابلیت دیگه ای هم هست که میتونی ببینی چه کسی با چه ip وارد کودوم بخش از وبلاگت شده. من معمولا با این قابلیت کاری ندارم و خیلی سر نمی زنم بهش. اما تعداد بازدید های پست هامو نگاه میکنم. 

    چند وقت پیش دیدم یکی دو نفر زیر یکی از احمقانه ترین پست هایی که گذاشته بودم و مال خیلی وقت پیش بود کامنت گذاشتن. بنظرم اومد که این خیلی عجیبه! اما اول توجهی بهش نکردم. بعد مشکوک شدم. یه سر به بخش «پر بیننده ترین مطالب» زدم و دیدم در کمال تعجب اون مطلب مسخره در صدر این لیست قرار داره!! از وقتی رفتم و تعداد بازدید های این پست رو دیدم هنوز نتونستم فکمو جمع کنم از روی زمین!

    این چیزیه که باهاش روبرو شدم : لینک

    این تعداد بازدید از یک پست یعنی چی؟! حتی بعد از اون هر روز تعداد بازدید ها بیشتر و بیشتر میشد. تا اینکه من تصمیم گرفتم کشف کنم که چه کسی این حماسه رو خلق کرده! بعد از کارآگاه بازی های فراوان و چک کردن بخش آخرین بازدید های وبلاگ فهمیدم که یک نفر با آی دی کشور «روسیه» هر روز وارد وبلاگم میشه و این صفحه از وبلاگ رو باز میکنه! حدس میزنم رباتی چیزی باشه اما محض احتیاط میخوام از همین تریبون ازش خواهش کنم که بس کنه!

    دوست روس عزیزم! لطفا بس کن!

    Dear Russian friend, please stop!

    дорогой русский друг, пожалуйста, прекратите! (dorogoy russkiy drug, pozhaluysta, prekratite!)

     

    به امید روزی که دست از این کارش بر داره واقعا زشته indecision

    +بعید میدونم تا ابد تو این وبلاگ کسی بتونه رکورد بازدید از یک پست رو بزنه :))

  • ۱۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

    چرا ؟!؟!

    امروز داشتم به چیزی فکر می کردم که مدت ها از ذهنم پاک شده بود . چون من اون رو جزو شرم آور ترین خاطراتم به شمار میارم. یاد آوری این خاطره باعث شد که مقادیر زیادی سرخ و سفید شم و سپس برای پنهان کردن این خجالت و تعجبم مقادیر زیادی دیوانه وار بخندم!!

    این خاطره جزو خاطرات شخصی محسوب میشه و ممکنه اصلا جنبه ی جذابیت اون براتون مشخص نشه . ولی من امتحانش می کنم !

    سر کلاس احکام ، توی دبستان که بودم ، من خب ... می دونین ؟ جمله بندی هام عالیه! من توی اون کلاس فوق العاده بودم. چون همیشه شاگرد اول بودم و قاعدتا عاشق تمام کلاس هام بودم. بنابراین فکر جلب توجه معلم ها هرگز از ذهنم خارج نمی شد. خب بذارین اینجوری براتون بگم : فکر خودشیرینی برای معلم ها ! 

    من نمی دونم ... واقعا نمی دونم که چرا یه دفعه دستم رو بلند کردم و گفتم : خانم من یک شعر در مورد امام زمان بلدم! اصلا کسی ازم نخواسته بود شعر حفظ کنم :| الآن که بهش فکر می کنم می بینم که این کار از حیطه ی خلاقیت هام به دوره! من هیچ شعری حفظ نکرده بودم و به محض اینکه خوشحالی معلم رو حس کردم و اینکه داشت در سکوت کلاس ازم می خواست که بیام روی سکو و شعرمو بخونم احساس دل پیچه ی شدیدی کردم. با ترس و لرز جلوی جمعیت ۳۰ نفری کلاس ایستادم. معلم ترس من رو، روی حساب ترس از صحبت در جمعیت گذاشت و من شروع کردم به خواندن یک شعر بداهه که جز در مغز من وجود خارجی نداشت . اونطور که بیاد دارم شعرش بدکی نبود! راستش در اون لحظه خودم خیلی ازش بدم نیومد و فکر کردم که شانس جان سالم بدر بردن از این مخمصه بالا رفته . 
    همین که تصمیم گرفتم بداهه گویی ( چرند گویی‌ ) رو تمومش کنم ، بچه ها دست زدن برام و من خیلی شاد و متعجب آماده شدم که برم و سر جام بشینم ... ولی چشمتون روز بد نبینه .... وای .... معلم بهم گفت : خیلی قشنگ بود دخترم ، میشه . یه بار . دیگه . بخونی ؟!؟!؟

    من به هیچ وجه حاضر نبودم اون حس خوب نجات پیدا کردن رو که بهم دست داده بود از بین ببرم . همچنین ، اصلا یک کلمه از دری وری هایی که گفته بودمو یادم نبود ! برای همین با کمال پررویی و خرسندی از اینکه مهلکه تموم شده و بهشت موعود در راهه ، با کمی شیطنت گفتم : ... نه !معلم که بدون شک فهمیده بود من شعر رو بداهه گفتم ولی لبخند زد و گفت ایرادی نداره و میتونم بشینم.


     نمی دونم اصل قضیه براتون مشخص شد یا نه ! در حقیقت اگه الآن من واقعا شعر یا متنی رو آماده کرده باشم، سَرَم بره ، دستم بالا نمی ره !
    اون مقادیر تعجب که همون اول راجع بهش حرف زدم رو بیاد دارین ؟ مهم ترین قسمت قضیه اینه که من نمی تونم حال اون موقع خودمو درک کنم ! حس می کنم یک نفر کاملا با روحیات متضاد با من توی اون لحظه کنترل بدنم رو به عهده گرفته بود. برای همینه که متعجب بودم و هستم . 

    هنوزم بعد از بازخوانی این خاطره از خودم می پرسم : چرا !؟!؟!

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم