۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خردمندی های لیمو» ثبت شده است

اصلاح شیم

ملت دیگه حوصله خوندن ندارن

حوصله ندارن متن های طولانی رو بخونن

حوصله ندارن کتاب بدست بگیرن و کاغذ های اونو ورق بزنن.

نمیخوام بگم خوبه یا بده ...

 

 

 

چرا میخوام بگم خیلی بده! میخوام بگم واقعا برای نسلی که تو بچگی لذت ورق زدن کتاب های داستان رو نچشیدن متاسفم. برای نسلی که کتاب رو درک نمیکنه متاسفم.

#اصلاح_شیم

  • ۱۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۷ مرداد ۹۶

    چگونه در برهه های مختلف زندگی زنده بمانیم؟

    ۱. اولین و مهم ترین چیزی که باید به یاد داشته باشید این است که شما یک انسان هستید. درست مثل بقیه. پس از اینکه اشتباه کنید نترسید. همه ما اشتباه میکنیم. مثلا تصور کنید اصلا حواستان نیست و معلمتان کنارتان نشسته است و شما در همان لحظه ناسزایی از دهانتان خارج میشود. خود را ناراحت نکنید اگر هنوز مطمئن نشده اید که معلمتان شنیده است یا نه. اما اگر مطمئن شدید که شنیده، فورا صحنه را ترک کنید و تا سال آینده سعی کنید با او روبرو نشوید. 

    ۲. ما همه گاهی بامزه میشویم و سعی میکنیم کارهای جالبی کنیم تا دیگران به ما توجه کنند. بله این می تواند دومین اشتباه شما باشد. تصور کنید یک دوست ناباب دارید و دلتان میخواهد جلوی او خودی نشان دهید. زنگ تفریح گچی بر میدارید و روی صندلی معلم برعکس مینویسید : «خر». ساعت بعدی وقتی معلم روی صندلی می نشیند و بلند میشود و رو به تخته می ایستد شما نمی توانید از دیدن کلمه زیبای خر بر روی باسن مبارک ایشان نیش خود را جمع کنید اما یکهو میبینید که همه کلاس با وحشت به شما نگاه میکنند و زیر چشمی به شما میفهمانند که : خره خب معلومه اون کلمه رو یکی از ماها نوشتیم تنبیهمون میکنن! بله این یک اشتباه فراموش نشدنی ست! سعی کنید این یکی را تکرار نکنید! از جای خود برخیزید و با آرامش هر چه تمام تر به سمت معلم رفته و از ایشان بخواهید اجازه دهند در تکاندن باسنشان کمکشان کنید چون مقداری گچی شده است!

    ۳. ممکن است همه ی ما گاهی گیج بزنیم. پیش می آید دیگر. مثلا یک پسری همکلاسی شماست که شما از او خوشتان می آید و او در کتابخانه کنار دوست شما نشسته است. شما بدون هیچ غرضی به سمت کیف دوستتان میروید تا از داخل کیفش دستمال کاغذی بردارید اما پس از گشتن های مکرر ناگهان صدای بمی از شما میپرسد: چیزی لازم دارید؟ و آن لحظه شما متوجه میشوید که ... بله! تمام مدت دستتان داخل کیف پسر همکلاسی تان بوده که از قضا شما را به تپش قلب می اندازد و حالا شما لال شده اید. نگران نباشید. به آرامی دست خود را از داخل کیف خارج کنید لبخندی زده و از آنجا که قادر به تکلم نیستید دست دوستتان را بگیرید و از در کتابخانه خارج شده و به همراه او کف راهرو از شدت خنده غلت بزنید.

    ۴. از آنجایی که همه چیز این دنیا بر عکس است، گاهی ممکن است که پسری که از او به شدت نفرت دارید به شما گرایش پیدا کند. دور و بر شما بپلکد و با چشمان هیزش شما را بیچاره کند. تا این مرحله هنوز اتفاق خاصی نیفتاده اما سعی کنید همیشه یک حلقه هر چند کوچک در جیب خود داشته باشید و در مواقع لزوم آنرا از جیب خود خارج و وارد انگشت حلقه کنید. وقتی با دوستتان از کنارش رد میشوید جوری که او بشنود از خوش گذرانی های دوران نامزدی بگویید و اگر هم توانستید شوهری جور کرده و با خود به دانشگاه بیاورید. اما اگر هیچ کدام کارساز نبود وقتی که او جلوی همه می خواهد از شما خواستگاری کند حرفش را قطع کرده و با بلندترین ولوم ممکن بگویید که شما نامزد دارید. هر چند ترجیح میدهید که توی چشمش چاقو کنید و یا به او بگوید که کلا حالتان از ترکیبش به هم میخورد اما مراقب باشید. مردم این روزها دیوانه شده اند. ممکن است اسیدی چیزی روی صورتتان بپاشد و زندگی تان را نابود کند. سعی کنید با او بد اخلاقی نکنید.

    ۵. انسان ها در مواقعی از زندگی شان ملزم به کنکور دادن هستند. شما نیز مستثنی نیستید. مواقعی که کنکور دارید شما فقط باید به درس خواندن فکر کنید. ممکن است نتوانید اتاقتان را جمع و جور کنید. اما چیزی نیست. فقط مواظب باشید پایتان را روی چیزی نگذارید. در مواقع لزوم و تنها وقتی که ادکلن دیگر جوابگو نیست به حمام بروید و برای جلوگیری از اتلاف وقت با خود خوراکی هایتان را به اتاق ببرید. اما برای اینکه از عذاب وجدان چاق شدن رها شوید به خود وعده دهید که اینها موقتی ست و بعد از کنکور لاغر میکنید. فراموش نکنید اگر اهل فیلم دیدن هستید زودتر همه فیلم هایتان را ببینید. یک هفته پشتش بگذارید و همه را تمام کنید وگرنه احساس نیاز به فیلم دیدن در بدترین مواقع به سراغ شما خواهد آمد و بیچاره تان میکند و در آخر فراموش نکنید که در این برهه زمانی نه با کسی کات کنید نه عاشق شوید و رل بزنید. این بدترین کار ممکن است چون در هر دو صورت افسردگی این ها به افسردگی کنکور اضافه شده و بدبخت میشوید. به همین سادگی.

    ۶. در آخر سعی کنید هرگز وقتی دیگران میبینند دست در مماخ خود نکنید. هر چند همه این کار را در خفا انجام میدهند اما کسی در این مورد صداقت را دوست ندارد. بنابراین مماخ خود را برای مواقع تنهایی نگه دارید. 

    امیدوارم توصیه های ایمنی من شما را در فراز و نشیب های زندگی هدایت کرده باشد.
    والسلام.

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶

    من از وقتی به دنیا اومدم مامانم همه کارامو کرده - رساله ای در باب بچه ننگی پسرها

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    «فکر کردم درد باید قرمز باشد» یا «چگونه وبلاگ نویس شویم؟»

     

    حقیقت این است که برای نوشتن فقط قلم و کاغذ و ایده ، حالا هر چقدر هم عالی ، کافی نیست.

    عنصر گم شده، درد است. برای اینکه وبلاگ نویس شوید یک دل پر درد احتیاج دارید. دلی که با خودش میگوید چه روز گندی! و شروع به نوشتن میکند و شما میخوانید و فکر میکنید چه متن زیبایی!

    این به کنار

    عده ای هستند که اصلا مشهورند به چرند نویسی! اینها دیگر باید خیلی سختی کشیده باشند! آنقدر که نمی دانند از کجا باید شروع کنند یا اصلا چه بگویند. اینها نهایتا مجبور می شوند احساساتشان را یک جوری منتقل کنند. اگر موفق نشوند شما را بگریانند، می خندانندتان. اگر جزو اینها نیستید در واقع وبلاگ نویس نیستیدحالا قلمتان هرچقدر که میخواهد خوب باشد. اگر میخواهید یک وبلاگ نویس باشید باید اول یک دغدغه پیدا کنید. یک درد. در غیر اینصورت نه وقت ما را بگیرید نه وقت خودتان را تلف کنید

     

    +یکی نیست بگه خب تو مثلا دردت چیه بچه جان؟

    ++فکر کردم درد باید قرمز باشد!

    +++اینجا نشسته ام و در حالی که سرم را به نشانه ی تاسف چپ و راست میکنم ،لب هایم را به هم دیگر فشار میدهم که کمتر حرف بزنم و وقت ملت را هم کمتر بگیرم ...

    ++++یک جمله بعد از آخرین جمله ی متن نوشته بودم که بنا به دلایلی حذف شد. نمی گویم جمله چه بود اما همین را بگویم که وقتی زخم هایتان را به معرض نمایش میگذارید انتظار داشته باشید که یک نفر هم بیاید و نمک روی آنها بپاشد و بهتر نشود که نشود ... 

     

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

    شر مرسان !

    یک روز که حالم خیلی خوب بود و هوا هم به طرز عجیبی با من همراهی میکرد حس و حال انداختن یک سلفی کوچک و مختصر و مفید به من دست داد و یک سلفی گرفتم با بک گراند شاخ و برگ درختان. هر چه به عکسم بیشتر نگاه می کردم بیشتر از خودم خوشم می آمد! لب و دهان و آن لبخند ... ای وای از این لبخند! چشم ها را نگاه که چه میکند با دل معشوق!! اصلا تو دل برویی شده بودم که نگو. اما چشم شما روز بد نبیند همان لحظه تصمیم نه چندان مهمی گرفتم! که این عکس را به عنوان عکس پروفایل روی شبکه اجتماعی اینستاگرام خود بگذارم.
    لابد اول با خودتان گفتید که عجب موجود خودشیفته ای! خب در این مورد نمی توانم به شما خرده بگیرم! اما حتما بعد با خودتان گفتید که این بابا وقت ما را گرفته که بگوید عکسم را گذاشتم روی پروفایلم؟ خب همه ی آدم ها همین کار را میکنند! آن وقت است که من باید بگویم آفرین! نکته همین است! در بدیهی بودن و مهم نبودن این تصمیم همین بس که همه ی آدم ها این کار را میکنند. از آن پس به مدت یک الی دو ثانیه ناقابل که برای من به اندازه ی صدم ثانیه و کمتر گذشت به عکس پروفایل خیره شده بودم و می گفتم به به عجب سیندرلایی! خدا به مادرش ببخشد! اما بعد یک موجود که نقشش در زندگی واقعی من "دوست صمیمی" می باشد در کسری از ثانیه همه چیز را به هم ریخت. "این چه عکسیه گذاشتی؟ زاویه عکست خیلی بده. سوراخ دماغات معلومه. صورتت معلومه زشته دوستانه میگم برش دار!" همین چند جمله و یا حتی فقط یکی از اینها کافی بود که روز خوبم را تبدیل به یک روز مزخرف کند. در واقع الان از من بپرسید به شما میگویم که آن عکس بسیار زشت است و من هم خیلی بد افتاده ام و باید زاویه عکسم را عوض میکردم یا اگر ممکن بود قبل از گرفتن عکس دماغم را عمل میکردم که آن وقت خیلی بهتر هم میشد! بعد از آن هم دیگر هیچ عکسی را از خودم روی هیچ کدام از پروفایل های شبکه های اجتماعی ام نگذاشتم. شاید بگویید که عجب آدم بی جنبه و تاثیر پذیری هستی. ممکن است همین طور باشد. اما چیزی که می خواهم بگویم این است که خواهش میکنم قبل از اینکه حرف بزنید فکر کنید. شما عالم مطلق نیستید و حرف هایتان هیچ کدام وحی منزل نیست. اما شما در قبال حرف هایی که میزنید، اگر در بهترین حالت دل کسی را نشکنید، مسئولید. آن دوست من تصورش را هم نمی کرد که حرفش چنین تاثیری روی من داشته باشد. لابد با خودش فکر کرده بود که چقدر ملاحظه ی من را کرده و حرفش را "دوستانه" زده و خیر مرا میخواسته. اما من و شما بهتر می دانیم که نتیجه ی این خیرخواهی چه بود.

    به بعضی ها هم باید گفت ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان جان عزیزت!

     

    +در ادامه ی این پست ، عدد کذایی تعداد بازدید ها به 988 رسید. (گزارش لحظه به لحظه! laugh)

    ++  همه ی ما آدم ها از دور زیبائیم. اما مبادا نزدیک شویم! نزدیک تر از آنچه که باید ... بعضی ها از نزدیک هم زشتند هم ترسناک! indecision

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵

    خوب است آدم با خودش ابر داشته باشد

    دیروز که رفته بودیم مسافرت ، توی راه خودم را روی تپه های شنی و کوه های سنگی ِ آن دور دور ها تصور میکردم که می دوم و شادم و هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نیست. در واقع این چیزیست که هر وقت به مسافرت میرویم تصور میکنم. یک جور رویای عجیب و غریب روزانه. اما ... همین واقعیت که من همه ی عمرم این رویا را داشتم مرا به فکر فرو برد. انگار یک چیزی از من گرفته اند. یک چیزی بین رها بودن و شادی و زنده بودن. یک مفهومی بین اینها. نمی دانم اصلا برای این کلمه ای وجود دارد یا نه.

    بعد تر فکر کردم که: «من هیچ وقت رها نمیشم...نه؟» رها یعنی مثلا کوله ام را ببندم و بروم. بروم یک جنگل تاریک پیدا کنم برای زندگی و با گرگ ها بازی کنم و خودم را با آب برکه بشویم و زیر آفتاب ظهر بدنم را خشک کنم و شما مرا دیگر هرگز نبینید. نه اینکه خودم خیلی تعلقی به این زندگی احمقانه ام داشته باشم. رهایم نمیکنند. رهایم نمی کنید! نمی خواهم از آرزوهای دور و درازم برایتان بگویم و سرتان را درد بیاورم. فقط می خواهم بگویم که شما نمی توانید از رویاهایتان فرار کنید. حتی اگر نخوابید رویاهایتان راهی پیدا میکنند تا ببینیدشان. مثلا وقتی از پنجره ماشین به مناظر کنار جاده نگاه میکنید. درست وقتی چشمانتان کاملا باز است. باز هم این رویاهایتان هستند که شما را تعقیب میکنند. حتی اگر شما آنها را تعقیب نکنید. که البته همه مان میدانیم که باید دقیقا برعکس باشد! بر عکس باشد چون شما نباید رویاهایتان را فراموش کنید چون من و شما از رویاهایمان ساخته شده ایم و با آنها تعریف میشویم ... پس وقتی رویاهای روزانه به سراغتان می آیند یعنی یک جای کار اشتباه است. رویای بازی با گرگ ها حقیقتا رویای خطرناکی ست! پس باید یک جای کار من به طرز خطرناکی اشتباه باشد!

    فکر میکنم راه حلش همین باشد که گفتم. نگذارید رویاهایتان سالها توی مغزتان رشد پیدا کنند تا اینکه قدرت این را پیدا کنند که شما را افسرده کنند و یا حتی به سخره بگیرند. رویاها چیز های خطرناکی هستند که ما با آنها خودمان را تسکین میدهیم. مثل ابرهایی سرگردان که ما دور هم جمعشان میکنیم اما بعد که تعدادشان زیاد شد جلوی دید خورشیدتان را میگیرند. خوب است آدم با خودش ابر داشته باشد. اما فورا ابرهایتان را رد کنید برود. نگذارید همان طور ابر باقی بمانند. بگذارید ببارند. بگذارید باران شوند. 

     

    +عکسش مال خودم میباشد :)

    ++دو قسمت از یک قلب شکسته ... من نیازی ندارم به خواب بروم تا رویاهایم را ببینم چون دقیقا جلوی روی من هستند...

    +++اینم آهنگ مود 

    دانلود

    بعدن نوشت کاملا بی ربط :

    میشود من به هوای تو کمی مست کنم

    بوسه بر چشم تو و هر چه در آن هست کنم

    می شود چشم ببندی و نگاهم نکنی

    من خجالت نکشم آنچه نبایست کنم

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۸ تیر ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم