Arrow

 

تامی : من یه مقاله خوندم از یکی از این منتقدین فیلم که می گفت اگه بتونم یک آرزو کنم اون اینه که بتونم فیلم محبوبم رو یکبار دیگه برای اولین بار ببینم. من یه جورایی اینو برای خودمون آرزو میکنم.

لارل : پس هم شام میخوای هم فیلم؟
تامی : نه، فقط آرزو می کنم که کاش ما تازه با هم آشنا شده بودیم و همه ی اینها تازه شروعش بود و یک عالمه چیز در مورد من نبود که دلم میخواست تو فراموششون کنی...
لارل : اگه به گفتن این چیزای قشنگ ادامه بدی شاید بذارم دفعه بعد تو رستورانو انتخاب کنی:)

تامی و لارل وقتی برای اولین قرار رسمی شون به یه رستوران هندی میرن و تندی غذا تامی رو اذیت میکنه :)

سریال اررو فصل اول قسمت ۷

 

 +چند وقته اعتقادی شدیدی به سریال های سوپرهیرویی و کمیکی پیدا کردم. حال آدمو خوب میکنن . توصیه شدید میشود.

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۱۳ تیر ۹۵

    جدول

    بعد از امتحان های نفس گیر تصمیم گرفتم سه چهار روزی برم خونه خاله و چادر بزنم بلکه دلم وا شه.

    با دختر خاله تصمیم گرفتیم که جدول حل کنیم:

     

    -فلان ردیف دومی افقی چی میشه؟

    -مسابقه ی دوی تیم همشهری.

    -واااااا مسابقه ی دو ؟ چه میدونیم :| چهار حرفیه ... خب بریم بعدی

    بعد از سر و کله زدن با بقیه جدول و حدود یک ربع بعد، از چهار حرف سه تاش درومده. _ربی .

    -ببین این دربی در اومد. یعنی مسابقه ی دوی تیم همشهری هم بهش میگن دربی؟ 

    -بذا ببینم ... عه! مسابقه ی دو تیم همشهری بود اصلا !

    - :| :)) 

     

    حالا بعد کلی خندیدن یه سوال دیگه ش این بود : ششمین شهر پر جمعیت چین !

    -می دونی چی میشه؟

    -من اولیشم نمی دونم چه برسه به ششمی :))

    خدایی این چه طرز سوال دادنه؟ حالا محض اطلاعتون جواب اینه: "ووهان" در ضمن اگه فکر کردین اولین شهر پر جمعیت پکن ه سخت در اشتباهین !

     

    -فلان ردیف آخری؟

    -ایستگاه قطار.

    -خب یعنی چی؟ مثلا به ایستگاه قطار چی میگن دیگه؟

    -ما که صداش میکنیم ایستگاه قطار!

    -ماعم همینطور! 

    :)) 

    جواب این سوال آخرشم پیدا نشد اگه کسی میدونه بگه :دی

    حالا مشابه همین :

    -مرد شمشیر زن

    -مرد شمشیر زن؟ به مردی که شمشیر میزنه چی میگن؟

    -مرد شمشیر زن! ما که اینطوری صداش میکنیم اونم بر میگرده جواب میده!

    :)) یعنی کاملا و از پهنا تو حلقم سوالاتش :|

    اینم جوابش پیدا نشد. به یابنده یک لبخند مجازی تقدیم میگردد smiley 

    +ما یه کمپینی راه انداختیم به اسم "هر کسی یه جور خله" . در صورت تمایل به ما بپیوندید .

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۱ تیر ۹۵

    بیایید من می خواهم حرف بزنم !

    می خوام شروع کنم به حرف زدن! همه بیاین لطفا! عجب من و افکارم مهم هستیم! 

    می خواستم از اینکه چطور درس و کار و زندگی  میگذره بگم براتون. چون برای آدمهایی که دارن این متن رو می خونن مهم ترین چیز دنیا اینه که من تو دانشگاه چه گلی به سر مامانم زدم یا کجا کار گیرم اومده یا برنامه های آینده م چیا هستن!

    اصلا همین جمله ی بالاست که باعث می شه من تند و تند پست بذارم و در مورد رویاهای شبانه و روزانه م باهاتون صحبت کنم! چون من مهم هستم و شما هم موضوعی از من مهم تر برای رسیدگی بهش پیدا نکردید!

    نه من خودشیفته نیستم!!!!! من فقط احساس میکنم که توی قاب وبلاگم مهم میشم. اونقدر که آدمها حرفهامو میخونن ... بدون اینکه وسط حرفم بپرن! می تونم مدت ها راجع به جمله ای که می خوام بگم فکر کنم و نگران این نباشم که الان یکی می پره وسط حرفم! این رویای همه مون نیست؟! که اینقدر مهم باشیم که وقتی شروع می کنیم به حرف زدن جیک کسی در نیاد و همه منتظر باشن ببینن ما چی می خوایم بگیم؟!

    نمیدونم... شاید علتش اینه که دنیا اینقدر بد شده که موضوع مهم روز زندگی خصوصی فلان بازیگر میشه! عیاشی های فردی که از نظر تفکر در سطح پایینی از فعالیت مغزی قرار داره! توی همچین دنیایی مجال صحبت به افرادی داده نمیشه که چهره زیبایی ندارن. صدای چلچله ندارن . ماشین فلان و ویلای فلان ندارن. مدیر عامل هیچ شرکتی نیستن و برای هیچ تیم فوتبالی توپ نمی زنن! یا حتی بدتر از اینها مجال صحبت به افرادی داده نمیشه که می خوان قبل از حرف زدن فکر کنن! توی این همهمه ی عجیب فقط کسانی می تونن حرفشونو بزنن که 

     

    ولش کنین ... گاهی صحبت نکردن هم انرژی زیادی میخواد. شاید برای همینه که بعضی ها حاضرن قسم بخورن که صدای سکوت رو شنیدن !

     

    + یه مدت نبودم به تدریج و کم کم میام وبلاگاتونو زیر و رو میکنم اصلا نگران نباشین!

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

    آرزو بر جوانان عیب نیست !

     

     

    بعضی ها کلا از پایه بیشعورن !

    نمونه ش "نهال" ! اسم نیست و فامیلیه ...! استاد دانشگاهم هست خیر سرش !

    اومده در سالن مطالعه ی دخترا رو کنده برده !!! میگیم چرا ؟؟؟ میگه چون اونجا روسری هاشونو در میارن نباید در بیارن!

    ناموسا به روسری دخترا چیکار داری آخه خاله زنک. تو این گرما پختیم خب :| 

     

    این از ایشون ... !

     

    کلا "یک ماه" مونده تا از شر و خیر "فیزیک" راحت شم! بعد از این شاید برم و مربی "فوتسال" شم و به دخترای مردم درس اخلاق و فوتسال بدم! درسته هیــــــــــچ ربطی به فیزیک نداره ! اما نمیتونم زندگی سرتاسر فیزیکو تحمل کنم!

    اما قدم بعدیم حتما "خیاطی"ه . درسته به اون دو تا اصلا ربطی نداره ولی دختری که خیاطی بلد نیست چطور دامناشو خودش بدوزه؟! 

    به بعدشم فکر کردم . می خوام برای کنکور ارشد بخونم و رشته مدیریت قبول شم. با این که به سه تای دیگه اصلا و ابدا ربطی نداره اما یه زن باید مدیر زندگی خودش باشه!

    خب حالا که به این مرحله رسیدم می خوام برم و زبان آلمانی مو کامل کنم. خدایی اینم باید به بقیه ربط داشته باشه؟!

    کار بعدی که می خوام بکنم اینه که توی مدرسه روش نوین آموزش فیزیک رو ابداع کنم و یک جماعتیو به سمت این رشته حساس و سرنوشت ساز سوق بدم. ربطی به بالاییا نداشت ؟ خب خودتون که اهمیتشو درک می کنید ؟! !!

    یحتمل در همین حین طراحی لباس می خونم و با دانش خیاطی و طراحی لباسم یک برند تاسیس میکنم. چون واقعا وضعیت پوشاک خانوما تو کشور اسف باره !! اینم به دلیل اهمیت زیاد نیازی نداره که به بقیه ربطی داشته باشه!

    البته فعالیت های جانبی مثل ورزش و نقاشی و خطاطی رو وارد این چشم انداز نکردم... ولی هستن و حضور پر رنگ دارن!

     

    +یکی هم نیست بهم بگه تو فعلا تمرینای حالت جامدو حل کن که نیفتی ...بعد چشم انداز بنویس :|

    ++دِ بگین بهم دیگه !! دِهَه !!!!indecision

    +++ آرزو بر جوانان عیب نیست!!

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۵

    شما اینجا هستید!

     

     

    امروز سعی کردم مضحک بودنم رو به حد اعلای خودش برسونم!

    برای بار دوم با دخترخاله رفتیم نمایشگاه کتاب. هوا گرم نبود و وقتی هوا گرم نباشه من میتونم آزادانه و بدون هیچ گونه کلافگی و با فراغ بال در محیط پیرامونم جولون بدم. بنابراین شما تصور کنین که چقدر سرحال بودم و پر انرژی! حتی با وجود بار سنگینی که دستم بود («فرهنگ فیزیک» که تازگیا تو دانشکده فیزیک دانشگاه تهران ازش رونمایی شد). یک لحظه بارم رو زمین گذاشتم چون رسما داشت انگشتام کنده میشد! سرمو رو به سقف نمایشگاه کردم و یه نفس عمیق کشیدم. همین که سرم رو آوردم پایین دیدم که دخترخاله داره با دو تا غریبه صحبت میکنه. منم به سرعت پریدم وسط که از هیچی عقب نمونم! دیدم که از دخترخاله آدرس میخوان. منم دیدم که خب بلاخره دو بار نمایشگاه اومدم و دیگه تهشو در آوردم. زشته آدرس بلد نباشم! در ضمن ... من موظفم حتما به ملت آدرس بدم. متوجهین که؟! پرسیدم: کجا می خواین برین؟

    - سالن ۱!

    -یکِ  چی؟ یکِ  اِی ؟ یکِ  بی یا یکِ  سی؟

    (با تعجب نگاهم میکنن) 

    -اینهمه یک داریم؟ نمی دونیم!

    -بله خب... مثلا ما الان دوی بی هستیم! اون سیلو ها رو اونجا میبینین؟

    بر می گردم و به سیلو ها اشاره می کنم. اونها هم بر میگردن.

    -بله می بینیم!

    -خب ما الان اینجا هستیم! حالا من نمی دونم شما کجا می خواین برین!!!!!!!!!

    در همین مرحله دخترخاله با اعلام برائت از من فاصله گرفته و به سمت کار و بار خودش روانه میشه :))

    منم در اولین فرصت بهش می پیوندم و با هم منفجر می شیم از خنده!

    -آخه تو مجبوری حرف بزنی؟! اونو میبینی ، ما اینجاییم؟!:)))) این چی بود گفتی آخه!!

    جوابی ندارم بدم و فقط می خندم!

    - مث این نقشه ها که می نویسه «شما اینجا هستید»! 

    دیگه من منفجر میشم از خنده!

    خلاصه خواستم بگم که این وبلاگ رو میبینین؟! این دگمه خوشم اومد؟! این نظرات ؟! شما الان اینجا هستید!! 

  • ۱۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    من گریه نخواهم کرد

    گریه نخواهم کرد این بار.

    اشک هایم دریافته اند که سرازیر شدن بیهوده است.

    زندگی جنگ نابرابری ست که باید همه چیزت را در آن ببازی.

    لبخندت را، کمر صاف و نشکسته ات را، موهای سیاه و پر کلاغی ات را ...

    و اشک ریختن فقط سوی چشمانت را نیز از تو می گیرد.

    آری، زندگی جنگی ست نابرابر؛ مثل یک باتلاق.

    هر چه کمتر دست و پا بزنی، کمتر آسیب میبینی.

    پس چشم های ابریِ آسمان!

    نبار و بگذار این بیابان ترک بخورد و تحلیل برود و در بی تابی خود آرام آرام بمیرد...

    درست مثل رویای نیمه شب من

    مثل سرنوشت یک زن.

     

    +وقتی همه لبخند میزنند و تو قهقهه! در حالیکه امیدواری قهقهه هایت صدای شکستن قلبت را در خود محو کند...

    ++وقتی که تو شرایطی قرار میگیری که به این باور می رسی که فقط و فقط خدا میتونه کمکت کنه و لاغیر!

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۳ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵

    نوستالژی های یه وبلاگ نویس کوچک !

    نصفه شبی زده بود به سرم !

    داشتم دنبال وبلاگی می گشتم که در عنفوان نوجوانی می نوشتم و مخ مردمو با اراجیفم می خوردم! 

    بماند که هر چی فکر می کردم اصلا و ابدا یادم نمیومد که آدرس وبلاگ چی بود یا لااقل عنوانش چی بود! یه خاطره خیلی دور .... حدود هفت یا هشت سال پیش، فقط همون تو ذهنم بود!

    بلاخره با سرچ های متعدد از توی آرشیو اینترنت، شونزده تا از مطالب وبلاگ رو تونستم پیدا کنم ... و الحق که روحم شاد شد حسابی! اینقدر به خودم خندیدم که حد نداره! فقط منتظر عقوبت قهقهه هام نشستم تا یحتمل یه دمپایی چیزی سمتم پرت شه یا یهو یکی یه نعره ای بزنه!

    این از این!

    بعد از این یادم اومد من حدود شونصد تا وب دیگه هم داشتم که تو هر کودومش یه چیزی می نوشتم! با همه ی دوستام گروه های دو یا چند تایی تشکیل می دادم و وبلاگ می زدیم با چند تا نویسنده و پرت و پلا تحویل ملت می دادیم! جالب فقط کامنت های مردمه که با اصرار می گفتن «وب خوبی داری!». (حالا این قضیه مال هفت سال پیشه ! ولی این جمله ی کذایی هنوز از دهن مردم نیفتاده!) بابا من خودم میدونم چه مزخرفاتی دارم می نویسم ! تو چی میگی آخه این وسط؟! laugh

     

    از معجزات این سلف-وبلاگ-گردی امشب میشه به این نکته اشاره کرد که من متوجه شدم چقدر زندگی هفت سال پیش با الان متفاوته! اون موقع همه ی عشق من این بود که بیام نت و وبمو آپ کنم! از کتاب هایی که خوندم بنویسم و از کشفیات ذهن کنجکاوم پرده برداری کنم! فکر می کردم خفن ترین کار دنیا رو دارم میکنم برای همین وقتی از مدرسه میرسیدم خونه، لباس هامو عوض می کردم یا نه... ناهار می خوردم یا نه ... شیرجه میزدم پشت سیستم و با اون اینترنت زغالی دایال آپ صبر می کردم صفحه بلاگفا با هزار جون کندنی بالا بیاد و من باز هم دست به کیبورد ببرم و حماسه خلق کنم !!!!‌  اما الان چی؟ الان اکثر وقتم رو تو نت برای پیدا کردن لینک این فیلم و اون سریال تلف می کنم یا دیگه خیلی بترکونم میرم کتابای درسیمو دان می کنم. indecision  چقدر ذهنم بسته تر شده و چقدر فکر نمی کنم ... و چقدر کشف نمی کنم و چقدر هیجان ندارم برای هیچ چیز!

    تنها چیزی که از اون موقع بهتر شده سرعت اینترنته ! البته شکر خدا... ولی اون صدای بیییییییغ ببووووووووق بببببببببع معععععع ماااااااااااا  قااااااااار قوقولیقوقوقوووووووو ی وصل شدن به نت چققققدر نوستالژیه! در حد بوندس لیگا! ( البته قبض تلفن هایی که میومد و قایم شدن های من تو اتاق از ترس بابام هم نوستاژیه که فکر نکنم کسی جز خودم درکش کنه!! )

     

    +آخ که چقدر خوشم میاد ازین مثبتا (+) که بلاگرهای حرفه ای آخر هر متنیشون میذارن!!!! cheeky(تازه فکر کن رنگ متنشم عوض کنی دیگه اوج خفنیت!! )

    +توجه شما رو به این شعر جلب می کنم:

     

    نه کسی
    منتظر است،
    نه کسی چشم به راه…

    نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه!

    بین عاشق شدن و مرگ
    مگر فرقی هست؟

    وقتی از عشق نصیبی نبری
    غیر از آه...!
     
     #فریدون_مشیری

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • لیمو ‌‌
    • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۵

    سیب

    دیروز وقتی بابام بهم گفت: "روز خوبیه نه؟" و من هم جواب دادم: "آره؛ شروعش که خیلی خوب بود!" حتی تصورشم نمی کردم که آخر روز، شروع مصیبت هام باشه! چقدر این سیب من می خواد چرخ بخوره تا بلاخره تو دستای تو قرار بگیره؟! 

     

    It seriously hurts everytime I watch a comic movie; or everytime it's 00:00 o'clock.

    I don't even know if it will be better or just gets worse.

     

    +آهنگ مود

    دانلود 

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۵

    نمی خوام انتخاب کنم !

    کلا همیشه یکی از چالش های زندگیم انتخاب کردن بوده ... انتخاب کردن یکی از کاراییه که بخاطرش مجبور میشم بمیرم و زنده شم. 

    برای همینه که هرگز نمی تونم بین دو تا لباس، یکی رو انتخاب کنم. حالا هرچی تعداد لباسا بالاتر بره کار سختتر میشه.

    ولی سختترین انتخاب ها انتخاب هایی هستن که فقط یک انتخاب داری. یک انتخاب غیر قابل تعویض! اینجاست که من سکته میکنم، میمیرم و زنده میشم ... ولی نهایتا دلمو به دریا می زنم و یه لباس رو از بین اون همه لباس رنگ و وارنگ انتخاب میکنم! تبعات این انتخابم هم کاملا به خودم مربوط میشه و کسی مسئولیتشو نمی پذیره.

    حالا چی میشه اگه من نخوام انتخاب کنم؟؟ چون یه ترسوئم؟ آره چون یه ترسوی بدرد نخورم. ولی بعضی انتخابا خیلی سخت ترن. سخت تر از انتخاب بین چند تا لباس. انتخاب یه روش زندگی ن و ازشون برگشتی نیست. اینجا من اگه نخوام انتخاب کنم فقط به خودم ضرر زدم پس مجبورم انتخاب کنم. اما هر انتخابی که بکنم منو سرخورده و افسرده میکنه. فکر کردن بهش حتی منو تا مرز مرگ درونی می بره. چی می شد اگه اون یکی رو انتخاب می کردم؟! این فکر مغزمو می خوره. مثل یه کرم . و نهایتا روزی که آخر یکی از دستم خسته بشه و بزنه تو سرم و سرم از وسط شکاف برداره و باز شه، همه می فهمن که عجب تهی مغزی بودم! اون روز دیگه فایده نداره. امروز باید انتخاب درست و بکنم!‌

     

     

    ولی چطوری؟!؟! این سوال رو اگه بتونم جواب بدم خیلی مردم!

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵

    می دونی که جوابمو بدی زودتر از شرم خلاص میشی !

    می خواستم بند های پاره شده رو گره بزنم. اما نمی دانستم چطور. من بند ها را پاره نکرده بودم! از طرفی بعد از 10 سال دوری، از طرف آن ها هم هیچ کششی حس نکرده بودم.

    البته اینها هیچ کدام برای من دلیل محکم و کافی برای قطع رابطه با آنها نبود. اما برای آنها همین کافی بود که ما را دیگر ناشناخته فرض می کردند. غریبه تر از غریبه!

    رفتم پیش احسان. نمی دانم ته دلش چه می گذشت اما سر دلش که اصلا با من نبود. از دو فرسخی میزان تنفرش نسبت به من مشخص بود. خیلی اتفاقی فهمیده بودم که کجا کار می کند. دنیا آنقدر کوچک است که گاهی آدم زیادی تعجب می کند. اما تعجب نباید کرد اگر بعد از سالهای سال بفهمی که کسی که مدتها قبل خیلی خوب میشناختیش حالا یک طور عجیب و غریبی سر از دانشکده ای که در آن درس می خوانی در می آورد. عجیب نیست. تعجب نباید کرد. دنیا زیادی کوچک است!

    ته دل من معلوم بود. رنجیده بودم ولی هنوز دوستش داشتم. دوستشان داشتم! نمی خواستم فکر کنم که ما برای همیشه غریبه شده ایم. این فکر توی مغزم جا می شد اما توی دلم نه. دلم زیادی برای چیزهای مختلف گرفته بود. آنقدر که جای این چیزهای تلخ را نداشت. یعنی راستش را بخواهید زندگی توی دلم حفره های زیادی ایجاد کرده بود با سایز های متفاوت و در مجموع که نگاه می کردی در واقع دلی برایم نمانده بود که طاقت این یکی را داشته باشد. باید درستش می کردم. باید مرا به خاطرشان می آوردم. من و مادرم را. ما هنوز بند دلمان را پاره نکرده بودیم. اما تا دلتان بخواهد رنجیده بودیم.

    سلام! من گفتم.

    احسان هنوز وارد کافی شاپ نشده بود که مثل جن جلویش ظاهر شدم! ترسید و نفسش را حبس کرد. یک نگاهی ناامیدانه ای کرد و نفسش را بیرون داد. گفت: بازم تو؟!

    محلش نگذاشتم. در عوض گفتم: دوسش داشتی؟ و لبخند زدم. گفت: چیو؟! همانجا جلوی در کافی شاپ ایستاده بود و دستش را روی کیف دوشی اش که کجی انداخته گذاشته بود.

    نگاه طولانی ای کردم و گفتم: می دونی که جوابمو بدی زودتر از شرم خلاص می شی. چشم غره ای رفت و گفت: بازش کردم اما انداختمش دور. پس نه! دوسش نداشتم!

    دلم شکست. لبخند روی لبم خشک شد. یعنی در این حد از من متنفر بود؟! چرا ؟! چند لحظه سکوت کردم و گفتم: من باید برم. خدافظ. و از او دور شدم. همانطور که دور می شدم شنیدم که زیر لب گفت: بهتر. دیگه برنگردی... دلم دو برابر شکست. البته منظورم از دل همان باقی مانده ی دلم است. می دانید که؟ فکر کردم شاید اگر اول صبحی بروم جلوی کافه و وقتی که کسی نیست با او صحبت کنم رفتار بهتری با من می کند. اما اشتباه می کردم. پرنده ی قشنگم را انداخته بود دور... دلم می خواست بلند بلند گریه کنم. خزیدم داخل ماشینم و سرم را گذاشتم روی فرمان و چند قطره اشک ریختم. اما نمی توانستم به این زودی ناامید شوم. پرنده ام را دور انداخت، قبول. شاید گلم را دور نیندازد. با این فکر ماشین را روشن کردم و دلم را زدم به ترافیک اتوبان حکیم!

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • لیمو ‌‌
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    موضوعات
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم