۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات شخصی» ثبت شده است

من یک دوست روس دارم

 

شما شاید یادتون نیاد. یه موقعی بلاگفا خونه ی ما وبلاگ نویس ها بود! 

اونجا این همه امکانات بیان وجود نداشت. در واقع امکان-Not !

مثلا یک قابلیت خیلی کاربردی که بیان داره اینه که میتونی تعداد بازدید های هر پست رو ببینی. 

قابلیت دیگه ای هم هست که میتونی ببینی چه کسی با چه ip وارد کودوم بخش از وبلاگت شده. من معمولا با این قابلیت کاری ندارم و خیلی سر نمی زنم بهش. اما تعداد بازدید های پست هامو نگاه میکنم. 

چند وقت پیش دیدم یکی دو نفر زیر یکی از احمقانه ترین پست هایی که گذاشته بودم و مال خیلی وقت پیش بود کامنت گذاشتن. بنظرم اومد که این خیلی عجیبه! اما اول توجهی بهش نکردم. بعد مشکوک شدم. یه سر به بخش «پر بیننده ترین مطالب» زدم و دیدم در کمال تعجب اون مطلب مسخره در صدر این لیست قرار داره!! از وقتی رفتم و تعداد بازدید های این پست رو دیدم هنوز نتونستم فکمو جمع کنم از روی زمین!

این چیزیه که باهاش روبرو شدم : لینک

این تعداد بازدید از یک پست یعنی چی؟! حتی بعد از اون هر روز تعداد بازدید ها بیشتر و بیشتر میشد. تا اینکه من تصمیم گرفتم کشف کنم که چه کسی این حماسه رو خلق کرده! بعد از کارآگاه بازی های فراوان و چک کردن بخش آخرین بازدید های وبلاگ فهمیدم که یک نفر با آی دی کشور «روسیه» هر روز وارد وبلاگم میشه و این صفحه از وبلاگ رو باز میکنه! حدس میزنم رباتی چیزی باشه اما محض احتیاط میخوام از همین تریبون ازش خواهش کنم که بس کنه!

دوست روس عزیزم! لطفا بس کن!

Dear Russian friend, please stop!

дорогой русский друг, пожалуйста, прекратите! (dorogoy russkiy drug, pozhaluysta, prekratite!)

 

به امید روزی که دست از این کارش بر داره واقعا زشته indecision

+بعید میدونم تا ابد تو این وبلاگ کسی بتونه رکورد بازدید از یک پست رو بزنه :))

  • ۱۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۲۰ تیر ۹۵

    چرا ؟!؟!

    امروز داشتم به چیزی فکر می کردم که مدت ها از ذهنم پاک شده بود . چون من اون رو جزو شرم آور ترین خاطراتم به شمار میارم. یاد آوری این خاطره باعث شد که مقادیر زیادی سرخ و سفید شم و سپس برای پنهان کردن این خجالت و تعجبم مقادیر زیادی دیوانه وار بخندم!!

    این خاطره جزو خاطرات شخصی محسوب میشه و ممکنه اصلا جنبه ی جذابیت اون براتون مشخص نشه . ولی من امتحانش می کنم !

    سر کلاس احکام ، توی دبستان که بودم ، من خب ... می دونین ؟ جمله بندی هام عالیه! من توی اون کلاس فوق العاده بودم. چون همیشه شاگرد اول بودم و قاعدتا عاشق تمام کلاس هام بودم. بنابراین فکر جلب توجه معلم ها هرگز از ذهنم خارج نمی شد. خب بذارین اینجوری براتون بگم : فکر خودشیرینی برای معلم ها ! 

    من نمی دونم ... واقعا نمی دونم که چرا یه دفعه دستم رو بلند کردم و گفتم : خانم من یک شعر در مورد امام زمان بلدم! اصلا کسی ازم نخواسته بود شعر حفظ کنم :| الآن که بهش فکر می کنم می بینم که این کار از حیطه ی خلاقیت هام به دوره! من هیچ شعری حفظ نکرده بودم و به محض اینکه خوشحالی معلم رو حس کردم و اینکه داشت در سکوت کلاس ازم می خواست که بیام روی سکو و شعرمو بخونم احساس دل پیچه ی شدیدی کردم. با ترس و لرز جلوی جمعیت ۳۰ نفری کلاس ایستادم. معلم ترس من رو، روی حساب ترس از صحبت در جمعیت گذاشت و من شروع کردم به خواندن یک شعر بداهه که جز در مغز من وجود خارجی نداشت . اونطور که بیاد دارم شعرش بدکی نبود! راستش در اون لحظه خودم خیلی ازش بدم نیومد و فکر کردم که شانس جان سالم بدر بردن از این مخمصه بالا رفته . 
    همین که تصمیم گرفتم بداهه گویی ( چرند گویی‌ ) رو تمومش کنم ، بچه ها دست زدن برام و من خیلی شاد و متعجب آماده شدم که برم و سر جام بشینم ... ولی چشمتون روز بد نبینه .... وای .... معلم بهم گفت : خیلی قشنگ بود دخترم ، میشه . یه بار . دیگه . بخونی ؟!؟!؟

    من به هیچ وجه حاضر نبودم اون حس خوب نجات پیدا کردن رو که بهم دست داده بود از بین ببرم . همچنین ، اصلا یک کلمه از دری وری هایی که گفته بودمو یادم نبود ! برای همین با کمال پررویی و خرسندی از اینکه مهلکه تموم شده و بهشت موعود در راهه ، با کمی شیطنت گفتم : ... نه !معلم که بدون شک فهمیده بود من شعر رو بداهه گفتم ولی لبخند زد و گفت ایرادی نداره و میتونم بشینم.


     نمی دونم اصل قضیه براتون مشخص شد یا نه ! در حقیقت اگه الآن من واقعا شعر یا متنی رو آماده کرده باشم، سَرَم بره ، دستم بالا نمی ره !
    اون مقادیر تعجب که همون اول راجع بهش حرف زدم رو بیاد دارین ؟ مهم ترین قسمت قضیه اینه که من نمی تونم حال اون موقع خودمو درک کنم ! حس می کنم یک نفر کاملا با روحیات متضاد با من توی اون لحظه کنترل بدنم رو به عهده گرفته بود. برای همینه که متعجب بودم و هستم . 

    هنوزم بعد از بازخوانی این خاطره از خودم می پرسم : چرا !؟!؟!

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم