۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بغضنامه» ثبت شده است

لیمویی که تلخ میشه رو باید انداخت دور

نه دیگه نیستم. نه دیگه نمی شم. دیگه نمی شم اون موجودی که قبلا بودم. دیگه اونی نمی شم که همه میشناختن. 

دیگه عادی نمی شم. عادی رفتار نمی کنم. دیگه فیلم بازی نمی کنم. دیگه به هر غریبه ای لبخند نمی زنم. دیگه تموم شد لیمو شیرین بازی در آوردن ها. دیگه تموم شد لبخندهای زورکی. خوش رفتاری با مردمی که نمی شناسمشون تموم شد. دیگه چین بین ابروهام از بین نمی ره. همه ی بچه های بدنیا نیومده ام نابود شدن. همه ی نوه هام. همه ی آرزوهای دور و درازم از بین رفتن. اگه چیزی هم مونده باشه با یادآوری چند تا خاطره دردناک به قعر احساساتم سقوط می کنه. 

لیمویی که تلخ میشه دیگه شیرین نمیشه. دیگه نمی شه خوردش. فقط باید انداختش دور. الآن هم فقط آرزوم اینه که زودتر ازم ناامید بشن و بندازنم دور. تنهایی و تاریکی. تاریکی و تنهایی. 

آخر دنیا که برسه، روزی که باور دارم میاد و خدایی که مظهر روشناییه ما رو به صف میکنه تا به اعمالمون رسیدگی کنه، ازش می پرسم که چرا؟ بهش میگم که هر جا منو دوست داری بفرست. جهنم یا بهشت مهم نیست. اما بهم بگو چرا؟! چرا کسی که منو تا تونست تحقیر کرد پیش تو عزیز بود؟؟؟ چرا کسی که باعث و بانی اشک های نصف شبم بود، کسی که زندگی مو جهنم کرده بود رو داری می بری بهشت؟؟ 

خدایا این جواب رو به من بده ... ازت خواهش میکنم فقط بخاطر اون همه اشکی که ریختم جواب این سوالم رو بهم بده. بعد هرکار دوست داشتی باهام بکن. حتما مستحقشم.

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • لیمو ‌‌
    • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵

    اینجا خود جهنمه

    یهو چشمامو باز کردم

    دعا کردم اونا بمیرن

    یا اگه حق با اوناس من بمیرم

    نه فقط بمیرم بلکه پوچ شم. نابود

    جوری که انگار از اول نبودم

    نمی تونم دیگه خدایا نمی تونم!

    چرا اینجوریه؟

    دعا کردم

    شنیدی

    شنیدی؟

    اما هیچی نشد

    هیچ فرقی نکرد

    هیچی بهتر نشد

    یه دنیییییاااااااااااااااااااااااا با 7 میلیارد آدم به خاطر احساسات من عوض نمیشه

    و من محکومم

    شاید اینجا خود جهنمه

    شایدم تبعیدگاه منه

    به جایی تبعید شدم که با یک عالمه احساسات توش حبس شدم

    میشه جهنم از این بدتر باشه؟

    هر ثانیه بخوای بمیری

    هر ثانیه بخوای نباشی

    هر لحظه آرزو کنی ای کاش از ازل تا ابد موجود نبودی

    نمی دونم چه کار کردم که مستحق اینم

    نمی دونم لابد یه کاری کردم. لابد یه کاری کردم. لابد یه کاری کردم...

    نه نمی خوام باور کنم حتی یک کارتو بی حکمت انجام میدی

    حتما من مستحق این عذاب بودم

    عذابی که مثل زهر هر روز به خوردم میدن

    و مثل آتش میسوزونه

    حتما یه کاری کردم

    اگه این نباشه باید تمومش کنم

    یا امشب

    یا یه وقت دیگه

    شاید اون وقت ازین کابوس بیدار شم

    لعنتی

    خوابم نمیبره

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • يكشنبه ۱۷ مرداد ۹۵

    «فکر کردم درد باید قرمز باشد» یا «چگونه وبلاگ نویس شویم؟»

     

    حقیقت این است که برای نوشتن فقط قلم و کاغذ و ایده ، حالا هر چقدر هم عالی ، کافی نیست.

    عنصر گم شده، درد است. برای اینکه وبلاگ نویس شوید یک دل پر درد احتیاج دارید. دلی که با خودش میگوید چه روز گندی! و شروع به نوشتن میکند و شما میخوانید و فکر میکنید چه متن زیبایی!

    این به کنار

    عده ای هستند که اصلا مشهورند به چرند نویسی! اینها دیگر باید خیلی سختی کشیده باشند! آنقدر که نمی دانند از کجا باید شروع کنند یا اصلا چه بگویند. اینها نهایتا مجبور می شوند احساساتشان را یک جوری منتقل کنند. اگر موفق نشوند شما را بگریانند، می خندانندتان. اگر جزو اینها نیستید در واقع وبلاگ نویس نیستیدحالا قلمتان هرچقدر که میخواهد خوب باشد. اگر میخواهید یک وبلاگ نویس باشید باید اول یک دغدغه پیدا کنید. یک درد. در غیر اینصورت نه وقت ما را بگیرید نه وقت خودتان را تلف کنید

     

    +یکی نیست بگه خب تو مثلا دردت چیه بچه جان؟

    ++فکر کردم درد باید قرمز باشد!

    +++اینجا نشسته ام و در حالی که سرم را به نشانه ی تاسف چپ و راست میکنم ،لب هایم را به هم دیگر فشار میدهم که کمتر حرف بزنم و وقت ملت را هم کمتر بگیرم ...

    ++++یک جمله بعد از آخرین جمله ی متن نوشته بودم که بنا به دلایلی حذف شد. نمی گویم جمله چه بود اما همین را بگویم که وقتی زخم هایتان را به معرض نمایش میگذارید انتظار داشته باشید که یک نفر هم بیاید و نمک روی آنها بپاشد و بهتر نشود که نشود ... 

     

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • لیمو ‌‌
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

    من گریه نخواهم کرد

    گریه نخواهم کرد این بار.

    اشک هایم دریافته اند که سرازیر شدن بیهوده است.

    زندگی جنگ نابرابری ست که باید همه چیزت را در آن ببازی.

    لبخندت را، کمر صاف و نشکسته ات را، موهای سیاه و پر کلاغی ات را ...

    و اشک ریختن فقط سوی چشمانت را نیز از تو می گیرد.

    آری، زندگی جنگی ست نابرابر؛ مثل یک باتلاق.

    هر چه کمتر دست و پا بزنی، کمتر آسیب میبینی.

    پس چشم های ابریِ آسمان!

    نبار و بگذار این بیابان ترک بخورد و تحلیل برود و در بی تابی خود آرام آرام بمیرد...

    درست مثل رویای نیمه شب من

    مثل سرنوشت یک زن.

     

    +وقتی همه لبخند میزنند و تو قهقهه! در حالیکه امیدواری قهقهه هایت صدای شکستن قلبت را در خود محو کند...

    ++وقتی که تو شرایطی قرار میگیری که به این باور می رسی که فقط و فقط خدا میتونه کمکت کنه و لاغیر!

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۳ ]
    • لیمو ‌‌
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۵
    من لیمو هستم همین
    گاهی شادم گاهی غمگین
    The Lazy Blogger
    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم